تیرماه سال 87 بود امتحانات ترم 4 رو داده بودم و برگشتم شهرمون.... بعد از یه ترم خسته کننده و سخت به یک استراحت اساسی احتیاج داشتم واسه همین چند روزی خوردم و خوابیدم ولی این کار بیشتر خستم می کرد، کلا" آدمی نیستم که بتونم بیکار بمونم.... یواش یواش شرایط رو عوض کردم سعی کردم بیشتر روزم رو توی مرغداری یا داروخانه دامپزشکی باشم واقعا" توی محیطی که مربوط به دامپزشکی بشه احساس آرامش می کنم... چه حس خوبی .... همه چیز خوب بود با یه دکتر دامپزشک که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم کار می کردم. البته بیشتر به عنوان یک شاگرد تا یک همکار!
چقدر خوبه وقتی جون یه موجود زبون بسته رو نجات میدی.....
خاطرات خوب و بد زیادی رو تجربه کردم از نجات دادن یه گوسفند بیچاره که توی سیم خاردار گیر افتاده بود تا یه همستر نگون بخت که به خاطر عفونت روده محوطه شکمش سوراخ شده بود و دیگه کاری براش نمی شد انجام داد... دخترک گریه می کرد به خاطر یه همستر.... درکش می کردم.... کاش کاری از دستم بر می آمد! یاد یه خاطره از استاد عزیزم دکتر رادمهر افتادم در مورد مردی که حاضر بود زن و بچه هاش بمیرن ولی گاوش نه!!! اونجا بود که بیشتر به شغلم افتخار کردم... یه حس مسئولیت... یه وظیفه بزرگ و سخت!!!
می رفتیم به یه گاوداری و بعد از معاینه گاوها بایک دوهزار تومانی از طرف دامدار مواجه می شدیم.... فقط دوهزار تومان برای یه ساعت کار توی یک روستا برای دکتر این مملکت!!! ناراحت نمی شدیم... همون پول کم رو هم نمی گرفتیم... خوب شاید دستش تنگه بنده خدا!!!
سعی می کردم یاد بگیرم... همه از من انتظار داشتن! یه روز رفتم روستای آبا و اجدادی خودم یه بنده خدایی بهم گفت دکتر بیا ببین این گوسفندها چشونه دائم سرفه می کنن...جا خوردم... آخه من تازه ترم 4 بودم... سعی کردم ناامیدش نکنم هرچی بلد بودم بهش گفتم اون هم خوشحال شد! اونجا بود که تصمیم گرفتم همیشه از درس و دانشگاه جلوتر باشم به همین خاطر دست به دامان دکتر شدم( همونی که خیلی چیزها بهم یاد داد) ! واقعا" بهش مدیونم... خداییش از خیلی از اساتید دانشگاه بیشتر بهم دامپزشکی رو یاد داده...
قبل از کنکور همه دوست داشتن من پزشکی قبول بشم... ولی من دوست نداشتم به خاطر همین اصلا" توی امتحان پزشکی دانشگاه آزاد شرکت نکردم... توی کنکور دانشگاه دولتی هم تقریبا" 1200 تا از رتبه قبولی برای پزشکی عقب بودم! هرچند پزشکی بورسیه قبول شدم ولی واقعا" دوست نداشتم برم! مشکلی نبود چون رشته مورد علاقه خودم قبول شدم... دامپزشکی!
فقط یه جایی دلم شکست... یه مادر بزرگ دارم خیلی پیره یه روزی بهم گفت رضاجان تو کی دکتر میشی این سردردهای منو درمان کنی!!! کم بود گریه کنم گفتم رضا خاک بر سرت که نتونستی آرزوی این پیرزن رو برآورده کنی خاک بر سرت!!!
انگاری یه کمی از داستان تابستان 87 خارج شدم... به هر حال بقیه اش باشه برای بعد....
ادامه دارد....
+ نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت
9:38 |