ملک الهیچ و خروس همسایه

هیچ شبی چون امشب ناخوش احوال نبودم، درون اندرونی بنشسته و شکم را چنگ می زدم که شاید دردش خاموش شود! با شکم در کلنجار بودم که مادر از مطبخ صدا زد: آهای ملک ، بفرمائید شام!

من که در حال خود هیچ حسی برای تناول نمی دیدم گفتم مادر جان من و تو 1 شب شام نخوریم آسمان خدا زمین گیر می شود؟

مادر که گویی پی پیاله مخصوص من سرش را درون گنجه کرده بود،  چیزی گفت که درست متوجه نشدم اما به گمانم جدم را مورد عنایتش قرار داد.

رهسپار زیلوی خوابم بودم که ناگه هوس تفال به سرم زد، دیوان حافظ را باز کردم که بیتی به چشمم آمد:

*صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد*

همچو همیشه تفال برایم بی معنی نمود، برکار خود نیشخندی زدم و قصد خفتن کردم!

هنوز سر بر بالین نگمارده بودم که نجوای خروس بی محل همسایه خواب از چشمم ربود.... بی پدر یک نفس می خواند، گویی گرامافون روشن کرده اند!

ساعتی گذشت و خروس وقفه ای در کار خود نمی داشت، تازه یاد شعر حافظ افتادم!.... فحشی به جد همسایه که نمی شناختمش دادم و عبایم را به دوش انداختم، گیوه را بر سنگلاخ کوچه می کشیدم و راه می رفتم که صدای خروس را نشنوم ..... اما این کجا و آن کجا!

دق الباب کردم و اذن دخول نشنیده به داخل حیاط همسایه سرازیر شدم!

پیرمردی گوژپشت را دیدم که بر بالین سگی نیمه جان هق هق می کرد که گویی فرزندش در تب است! چشم چرخاندم اما خروس را نیافتم، صوتش بود اما خودش نبود! تازه ملتفت شدم که صدا از حیاط آن یکی همسایه بود، آخ که من چه قدر گیجم، آن صدای خروس عمویم بود.....جدش را می شناختم!!!

دلم به حال پیرمرد و سگ بدحال کمی سوخت، گفتم همسایه کاری هست که از دست من بر آید؟ ( حال می دانستم که هرکاری از دستم بر می آید اما باز پرسیدم که خود بزرگ بینی نشود)....

جریان مرض سگش را برایم گفت، بیماری اش لاعلاج بود و گفتم که حیوان بیچاره را راحت کند.... همسایه جان شانس آوردی که مرا داری وگرنه چه کسی می خواست به داد سگت برسد؟!!!

همسایه از این راه حل ملک به وجد آمد و با چشمانی شگفت زده دستم را بوسید!.... الحق که دانشمندی ملک الهیچ، خدا جدت را بیامرزد!!!!

پی نوشت:

از مخالفان سرسخت کشتن حیوانات( euthanasia ) به دلیل بروز بیماری های لا علاج هستم، حتی اگر واقعا" منجر به راحت شدن حیوان از درد و رنج باشد ، من یکی که این کار را نخواهم کرد!

خواهشا" برای ایمن شدن سگتان برنامه واکسیناسیون زیر را اجرا کنید:

دو ماهگی : واکسن DHPPIL

سه ماهگی: واکسن DHPPIL + هاری ( از نظر قانونی باید واکسن هاری زده شود اما برای سگ هایی که در خانه نگهداری می شوند به نظر من لزومی ندارد)

بعد از این هر یک سال یکبار باید همان پروتوکل سه ماهگی تکرار شود!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

اگه من سه هزار میلیارد داشتم...( به مناسبت 14 مهر، روز دامپزشکی )

سلام...

وارد آخرین سال تحصیلم شدم، تحصیل توی رشته ای که برام مقدسه و به معنای واقعی دوستش دارم! حس و حال عجیبی داره این سال آخر.... آرزوهای عجیبم شاید خنده دار و غیر واقعی باشه ولی روایت حال عجیب منه....

اگه من سه هزار میلیارد تومان داشتم....

بدون شک اگه این همه پول داشتم بخش زیادیش رو صرف امور خیریه برای انسان های نیازمند می کردم اما این پول انقدر زیاده که باهاش خیلی کارهای دیگه هم میشه کرد....

مثلا" یه پناهگاه با تمام امکانات می ساختم برای سگ های ولگرد، سگ هایی که هر لحظه منتظر شلیک گلوله هستند..... یه بهشت می ساختم براشون تا همه ی ما آدم هارو ببخشند!

 

یه پناهگاه هم برای گربه ها می ساختم، گربه های مجروح خیابانی...برای بچه گربه هایی که توی سطل زباله انداخته میشن....برای اون گربه ای که فقط یک پا داشت و دیدم که توی کوچه پس کوچه های ستارخان لنگان لنگان راه می رفت...برای گربه فلجی که بچه های یکی از خوابگاه های تهران دارن بهش غذا میدن و....

اگه من این همه پول داشتم برای صنف عزیز و زحمت کش قاچاقچی هم که توی این وانفسای تحریم ها برای وارد کردن واکسن های دام و طیور از جون مایه میذارن، یخچال می خریدم تا موقع قاچاق واکسن زیر آفتاب داغ راه نرن که باعث بشه واکسن ها نابود بشن و حیوانات از بیماری بمیرن و پایان نامه بعضی ها هم بعد از کلی تلاش به در بسته بخوره!!!

.....

اگه من سه هزار میلیارد داشتم تمام پرنده های زندانی رو آزاد می کردم تا حداقل برای یک بار هم که شده طعم آزادی و پرواز رو بچشن.... حتی اگه بیرون قفس خیلی زود بمیرن!

اگه من سه هزار میلیارد داشتم سگ ها و اسب های بیمارستان دانشکده رو می خریدم و آزاد می کردم تا فقط برای دست به چاقو شدن امثال من توی خون خودشون غرق نشن.....

.....

واقعا" چه کارها که نمیشه با پول انجام داد.... چقدر بده که این روزها همه چیز حول محور پول می چرخه!

به هرحال یک بار دیگه روز دامپزشکی رسید ....

برای تمام کسانی که با عشق واقعی به حیوانات وارد این رشته میشن آرزوی موفقیت می کنم ، امیدورام یه روزی همه ما به آرزوهامون برسیم!

.....

پست های مرتبط در سال های قبل:

دکترهای گاو و مسئولان خواب!

امسال سال توست!

زهر شیرین!

 

کلینیک خاطرات ( چوب خدا )

خاطره ای از یک دانشجوی دامپزشکی:

 دانشکده ما دو تا استاد طیور داشت که دروس مرتبط با این بخش رو تدریس می کردن!

یکی از اساتید برای تدریس بخش عملی همیشه از پرنده های تلف شده مرغداری ها استفاده می کرد و اتفاقا" کارش رو هم خیلی خوب بلد بود!

اما خاطره من در مورد این استاد نیست، بلکه می خوام از استاد دوم آقای دکتر ..... بگم!

دکتر اکثر مواقع از پرنده زنده برای کالبدگشایی استفاده می کرد... روش کارش هم این بود که با دستش گردن پرنده رو طوری فشار میداد که جمجمه پرنده از داخل از اولین مهره گردنش جدا بشه و تلف بشه...حالا اصلا" توجهی هم به دست و پا زدن و تقلای پرنده بیچاره موقع این عمل وحشیانه نداشت!

همیشه بهش اعتراض می کردم که این کار درست نیست و زجر دادن پرنده به این شکل ناجوانمردانه ست اما دکتر اعتقاد داشت که این روش کاملا" منطقی و درسته!!!

خلاصه هر هفته برنامه ما همین بود و اعتراض کردن هم فایده ای نداشت...

تا اینکه یه روز متوجه شدیم دکتر به همراه خانواده اش تصادف کرده....متاسفانه این تصادف منجر به فوت فرزند دکتر شد اما چیزی که توی این حادثه برای من خیلی عجیب بود این بود که تصادف باعث شد گردن دکتر بشکنه!

یک لحظه یاد دست و پا زدن پرنده ها افتادم..... چوب خدا این بار بدجوری صدا داشت!!!

آرشیو کلینیک خاطرات