تلخ و شیرین های دامپزشک بودن
گفتم بد نیست برای تنوع هم که شده ، هرچند وقت یه بار اتفاقات جالبی که برام می افته رو با اسم " تلخ و شیرین های دامپزشک بودن " بنویسم...
اگه خوشتون نمیاد بگین دیگه ننویسماااااااا....انقده انتقاد پذیرم که نگووووو J)))
این قسمت : مگه دامپزشک می خوابه؟!!
از اون روزی که شماره تماسمو توی وبلاگ گذاشتم برای مشاوره دامپزشکی ، صدها مورد مختلف بوده که تماس گرفتن ، منم تا جایی که پشت تلفن امکانپذیره کمک کردم...
اما ....
یه روز صبح ساعت 8 بیدار شدم ، دیدم یه دونه میسکال دارم که حوالی ساعت 6 تماس گرفته بوده....اصولا" عادت ندارم زنگ بزنم ببینم که این شماره کی بوده تماس گرفته ولی این یکی چون ساعتش عجیب بود ، گفتم حتما" کار واجبی داره، این شد که زنگ زدم بهش..... چشمتون روز بد نبینه!!! همین که گوشی رو برداشت شروع کرد به فحش دادن، یه چیزهایی می گفت که من تا حالا نشنیده بودم ، یعنی داغونم کرداااا!!!
می گفت ، فلان فلان شده ، جواب تلفن منو ندادی ، سگم انقدر حالش بد شد که تلف شد، به تو هم میگن دکتر؟ مرض داری شماره تماس میذاری و جواب نمیدی؟!!!
من که کلا" رفته بودم تو شوک و فقط گوش میدادم چی میگه!!!
نتیجه این تماس این بود که من به خاطر خوابیدنم در ساعت 6 صبح مسئول مرگ حیوونش هستم!!! اصلا" تقصیر خودش نبود که نبردش بیمارستان، مدیونید اگه فکر کنید کسی غیر من مقصره!!!
و البته حالم گرفته شد به خاطر مرگ اون سگ ولی دیگه خدایی بعضیا انصاف ندارن!!! دیگه کل اون روز من این شکلی بودم :
