آخ سرم... آخ آخ چه دردی داره... خدا مردم... اگه مرد بود که از پشت نمی زد!... چقدر تاریکه... اینجا کجاست؟ ها؟ خداجون من کجام؟ آهای کسی اینجا نیست؟..... سلام!

تو کی هستی؟.... من هم یکی هستم مثل تو فقط فکر کنم خیلی کوچیکتر از تو باشم! تو چرا توی کیسه ای؟

کیسه؟ وای خدا من دارم این تو خفه میشم... تورو خدا کمکم کن.....

نمی تونم!..... چرا نمی تونی پاشو بچه .... پاشو یه چیز تیز توی این آشغالها پیدا کن و این کیسه رو پاره کن!

میگم نمی تونم... دستام بسته اس!

من تشنمه! من مامانم رو می خوام.... دلم براش تنگ شده...اگه الان پیشم بود بهم شیر میداد!

من هم دوتا بچه دارم نمی دونم الان کجا هستن ... دلم شور می زنه!

گریه نکن بچه.... به فکر یه راه فرار باش...

فرار؟ چطوری؟ با دست بسته .... من حتی نمی تونم تکون بخورم کاش زودتر بمیرم!

......

......

.....

آفتاب داغ این شهر کثیف انگار که فقط داره روی این سطل زباله می تابه! سطلی که تبدیل شده به جهنمی داغ برای یه بچه معصوم!.... جیرجیرک های درخت پیر آواز مرگ می خونن... نه فقط یک بار.... مرگی زجرآور!.... کاش سطل زباله ای نبود... کاش جیرجیرک ها لال به دنیا می آمدند!

.....

.....

حالا چی میشه؟ یعنی اون کسی که مارو گذاشته اینجا کی میاد دنبالمون؟ اون خیلی منو دوست داره... من همیشه دنبالش راه می رفتم... فکر کنم رفته به کارهاش برسه و زودی برمی گرده دنبالم!

چی میگی بچه؟ کی میاد دنبالت!؟ یه نگاه به دستات بنداز... فکر کردی واسه چی بستنشون؟... اینجا آخر دنیاست!

ولی من مامانم رو میخوام.... مگه من چه گناهی کردم که توی انباری اونا به دنیا اومدم!؟

من که کاری به اونا نداشتم... من هیچوقت به کسی آزاری نرسوندم.... من حتی شب ها میومیو هم نمی کنم.... آخه آدم ها خوابیدن.... گناه دارن.... اگه من سروصدا کنم یه وقتی اون بیچاره ها بیدار میشن!

......

......

.....

حالا اون خورشید لعنتی هم داره شر خودش رو از سر این سطل زباله کم میکنه! مردم شهر شاد و خوشحال، سواره و پیاده دست بچه هاشون رو گرفتن و از خونه های امنشون زدن بیرون... کسی زبون گربه هارو بلده؟ معلومه که نه! کسی صدای زجه های اون بچه رو میشنوه؟ آهای آدما کجا میرین؟ خرید؟ تفریح؟ مهمانی؟... اون گربه هیچ جا نمی خواد بره... فقط می خواد زنده باشه... فقط  می خواد یک بار دیگه مادرش رو ببینه!.....  اگه الان به مادری که دست بچه اش رو گرفته بگی که یه بچه گربه غم و اندوهی سنگین راه گلوشو بسته و دور از مادرش داره از ترس توی این شهر بی در و پیکر یه گوشه می لرزه و از تشنگی می میره.... جوابت چیه؟.... خنده....خنده.....خنده.... آخ خشک بشه اون خنده..

جیرجیرک ها چرا ساکت شدین؟ تمام روز بی دلیل حنجره پاره کردین و حالا که باید ترانه مرگ رو برای یه بچه بخونید خفه خون گرفتین؟ نکنه شما زبون گربه هارو بلدین! ....

تورو خدا یکی به دادشون برسه... اینجا یه بچه داره می میره... آهای مردم مگه کر شدین؟ یه بچه داره می میره... حداقل قبل مردن یه کمی بهش شیر بدین... تشنشه!... داره دیر میشه...

ساعت 9 شبه.... یه ماشین با یه چراغ قرمز داره میاد اینجا......

بچه گربه

پی نوشت:

من اصلا" در حدی نیستم که بخوام کسی رو نصیحت کنم... نه سنم و نه فهم و شعورم این اجازه رو به من نمیده.... ولی وجدانم از شما یه خواهشی داره.... شما مادری؟ یا شاید هم پدری؟ هیچکدوم نیستی؟... خب حتما" تا حالا یه بچه کوچیک رو در آغوشت گرفتی ...درسته؟ ... چه حسی داره؟ بچه ها خیلی پاک هستن... خیلی معصومن...

حالا اگه یکی بیاد بچه تون رو از شما جدا کنه و خدای نکرده بلایی سرش بیاره چه حسی پیدا می کنین؟ خیلی سخته نه؟ حتی نمیتونین تصورش کنید؟...الان دارین به بچتون فکر می کنین و اینکه چقدر دوستش دارین درسته؟.... حالا میشه یه خواهشی از شما بکنم؟.... گربه ها هم حس دارن... اونا هم بچه هاشون رو دوست دارن... اونا هم درد می کشن.... اونا هم می ترسن.... اونا هم دلتنگ مادرشون میشن... اونا هیچی از شما نمیخوان جز اینکه بهشون اجازه زندگی کردن بدین.... بهتون التماس می کنم کمی با گربه ها مهربون باشین... جای بچه گربه ها توی سطل زباله نیست... اونا باید مثل همه بچه ها توی آغوش مادرشون شیر بخورن.... بیایم کمی با گربه ها مهربون باشیم ....باشه؟... مرسی از مهربونیتون!