سرم توی کتابه، تکون های ماشین بدجوری چشممو اذیت می کنه ولی انقدر وقتم کمه که مجبورم توی ماشین درس بخونم...

" میلاد جان قربونت برم یه خورده آرومتر برو چشام در اومد"

این بنده خدا هم گناهی نداره البته، خیابون های ما خیلی صافه!!!

ضبط هم که داره واسه خودش بالا و پایین می پره....

" احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم..... من اسم این حال دل و عاشق شدن گذاشتم..."

یه لحظه حس کردم با چه آرامشی دارم درس می خونم و خبری از تکون خوردن نیست...

این وقت صبح چرا باید توی این خیابون ترافیک باشه؟ اینطوری دیر میرسیم بیمارستان...

رضا...رضااااا....بپر پایین ببین چه خبر شده خوووووو....اونجا چرا مردم جمع شدن؟ چیزی مجانی میدن؟!!!

" دل خجسته ای داریا میلاد جان، این روزها فحش هم بخوای بشنوی از حسابت کسر میشه!!! "

پیاده شدم و رفتم سمت محل تجمع، آفتاب توی چشامه، نم نم بارون هم میاد!!! هوای کرج کلا" همیشه دچار سردرگرمی فلسفی هستش!

انگار یه چیزی روی زمین افتاده و دست و پا میزنه....بعله ، یک عدد گربه ست!

" آقا چی شده، تصادف کرده؟ "

بله آقا...یه ماشین زده بهش و نامرد فرار کرده، ما هم جلو بقیه ماشین هارو گرفتیم که یه وقت از روی بدنش رد نشن، الانه که دامپزشک هم برسه!

من از تعجبم شاخ هام زده بیرون....

" بابا جمعش کنید این مسخره بازی هارو ، حالا چی شده مگه؟ یه گربه داره می میره دیگه.....بی خیال بابا، باز کنید راه رو ما کارو زندگی داریم!! "

آقا این چه حرفیه شما میزنی؟ مگه دل نداری؟ حیوون بدبخت گناه داره....

" برو بابا ، شما دیگه از انسانیت بیش از حد رنج می برید ، انقدر واسه من تیریپ حمایت از حیوانات بر ندارید!!! "

......

رضا....رضاااا....پاشو صبحونه بخوریم راه بیافتیم....

اوه اوه...عجب خوابی بود!!!

.....

پی نوشت:

اصل ماجرا انقدر متفاوت هستش که شرمم میاد تعریف کنم....