ملک الهیچ و طوطی بی نوا!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

پگاهی سرد در پس شامگاه سیاه جنگل های مخوف شمال در پی خوراکی از برای تناول بودم و هیچ نیافتم به جز قارچ های سمی، نه پرنده ای بود و نه آهویی برای شکار!

درونم ، دو روده بر کوس رزم می کوفتند و صدایشان خبر از جنگی سخت می داد!

گویا از حال رفتم و زان پس هیچ به خاطر نیاوردم تا بدان وقت که با نجوای درویشی با یال و کوپال ژولیده به پا خواستم: " جوانک! اینجا چه می کنی؟"

" اینجا....اینجا... نمی دانم، گرسنه هستم چیزی برای خوردن داری؟ "

" آری، با من به کلبه ام بیا"

سوار بر اسب دوگانه سوز درویش به سوی کلبه روانه شدیم...

درون کلبه اش طوطی ای یافتم سخت رنجور و پریشان حال... دلیل بی حالیش را از درویش جویا شدم که او خود ندانست! از خود طوطی پرسیدم که " تورا چه شده است" ( حتما" می دانید که مردمان هیچ آباد بهتر از چیزآبادی ها با حیوانات سخن می رانند)... پاسخ داد: " به دادم برس یا شیخ که این دیوانه با غذاهایش قصد جان من کرده"

طوطی

" آهای درویش! شکم این بی نوا را با چه پر می کنی؟"

" با بهترین غذاها"

" صبح که زرد و رنجور به پا می خیزد برایش شوکوپارس می خرم تا با پیاله ای از شیر دامداران تناول کند و کیفور شود....هنگام ظهر از شکم خود زده به او خوراک قارچ با پیاز فراوان می دهم.... عصرانه را نگو که بساط تنقلات مانند چیپس و پفک و میوه های گران قیمتی چون سیب و گیلاس و هلو به راه است!....و پیش از خفتن که هلاک و پریشان است قهوه اصل برزیلی و شراب اصل روسی به او می دهم تا قدر صاحبی چون من را بداند که او سیر است ولی من با شکم گرسنه سر بر زمین می گذارم!!"

" چه می کنی درویش؟... اینگونه خودت را از گرسنگی و طوطی را از نادانی خود به کشتن می دهی!...هیچ میدانی؟ نمی دوانی؟... پس به پی نوشت مراجعه کن!"

پی نوشت:

غذاهای ممنوعه برای طوطی ها: شکلات و کاکائو...میوه آووکادو و هسته میوه های سیب، هلو ، آلو و گیلاس.... کافئین...الکل و مشروبات الکلی... شیر و فرآورده های لبنی حاوی لاکتوز...سیر و پیاز.... چیپس و پفک...قارچ و ریواس و کرفس!

قورباغه ای که " او " فرستاده بود!

آرشیو کلینیک خاطرات

خاطره ای از پیمان صفردوست:

روی صندلی داخل سالن ترمینال نشسته بودم، اتوبوس قرار بود نیم ساعت بعد حرکت کنه. کوله ام را روی پایم گذاشته بودم و داشتم عکسهای موبایلم را چک می کردم. جنگل،دریا،ابر،کوه و ... سفر کوتاه و خوبی بود.

حس کردم چیزی داخل کوله تکان می خورد، در کوله را باز کردم. داخل یکی از نایلونها که سبزی های محلی را در آن جمع کرده بودم یک قورباغه گیر افتاده بود.

" حتما" موقع چیدن سبزی ها حواسم نبوده و آن را برداشته ام"

کمی از بیرون نایلون با انگشت، بازی اش دادم. می توانستم وحشت اش را حس کنم. مدام بالا و پایین می پرید.

یاد برادرم افتادم، 4 سال پیش وقتی در هامبورگ فوت کرد، هیچ کدام از ما کنارش نبودیم. در آخرین یادداشتش نوشته بود: غربت اینجا از درد بیماری ام بیشتر است.

شاید این حیوان هم معنی غربت را می دانست.شاید برای همین بی تابی می کرد.

قورباغه

کمک راننده داخل سالن آمد و داد زد: مسافرای تهران سوار شن.

بلیتم را نگاه کردم. در کوله را بستم و بلند شدم.هنوز تکانهای قورباغه را در کوله حس می کردم. از سالن خارج شدم و به جایی که سبزی ها را از آن جمع کرده بودم برگشتم. در نایلون را باز کردم و قورباغه از آن بیرون پرید!

مجبور شدم شب را همان جا بمانم. صبح روز بعد به ترمینال برگشتم. دوباره یک بلیت برای تهران گرفتم و پرسیدم: " ببخشید! من دیشب برای تهران بلیت داشتم ولی به اتوبوس نرسیدم، هزینه بلیت قابل برگشت نیست؟ "

پرسید: " چه ساعتی؟ کدوم ماشین؟ "

بلیت را به او دادم، نگاهی به بلیت انداخت و گفت: " داداش! برو یه صدقه ای، چیزی بذار کنار. این ماشین دیشب تو جاده تصادف کرده، بیشتر مسافراشم الان تو بیمارستانن! "

پاهایم سست شد، یاد آن قورباغه افتادم، شاید برای من بی تابی می کرد!

چرا " سیزده فروردین " به در؟!

باز هم فروردین و باز هم سیزده به در... راستی چرا سیزده به در؟...چون سیزده نحسه؟ پس چرا سیزده اردیبهشت بیرون نمی ریم؟

اصلا" کی گفته عدد سیزده نحسه؟ عدد که نحس نمیشه...اگه این عدد نحسه چرا برای یهودیا مقدسه؟..

این مقدمه رو گفتم که بدونم وقتی روز سیزدهم فروردین از خونه میرم بیرون واسه اینه که من عزادارم و نمیخوام یه بار دیگه توی خونه خودم رنگ عزا رو ببینم... واسه اینه که وزیر با کفایت منو سالها پیش کشتن...واسه اینه که توی این روز بیش از هفتاد هزار ایرانی کشته شدن و پانزده قوم کشورم نابود شدن!

حالا می فهمم که چرا یهودی ها توی همین روز مراسم هامان سوزان راه میندازن و حسابی ایرانی هارو تحقیر می کنن!

هامان سوزان!

چیزی از استر و موردخای و هامان و خشایارشاه و.... به گوشتون خورده؟ اگه مایل هستید که تمام ماجرا رو بدونید یه سر به اینجا بزنید

خیلی خوبه که سیزده به در بریم و از طبیعت به درستی استفاده کنیم ولی یادمون باشه که توی این روز، رقصیدن و خوشحالی های افراطی فقط نشون میده که ما چیزی از تاریخ نمی دونیم ... و همون کاری رو انجام میدیم که صهیونیستها میخوان!

پی نوشت:

نخواستم حرف های تکراری بزنم چون پارسال به اندازه کافی در مورد اینکه مراقب محیط زیست باشیم حرف زدم... امیدوارم حرف های امروزم کسی را ناراحت نکرده باشه!

حساب یهودی ها و کلیمی های ایران هم از صهیونیستها کاملا" جداست... دوست عزیزم، ژان پایاب، دلگیر نشه از من!!!!