*گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را پایان نیست غم مخور*
یادم آید که روزهای واپسین مکتب بیطاری را در حال گذر بودم و از این که با اتمام این ایام بار سفر را به دیار خویش خواهم بست، در پوست خود جایی نیافتم!
اما به ناگه بر ما خبری گذشت که تن جدم را در گور لرزاند.... حکیم فلان باشی که هر چیز را از هیچ چیز می دانست و عالمی درخور وجود امکان بود؛ بر ما غرید که آهای جوانک بی دست و پا.... بار خیال بر مخیله خود بسته ای و چارنعل می تازی؟!.... این بیطاری پوچ آباد با آن مکتب درپیت چیز آباد شما زمین تا کهکشان توفیر دارد...
پیش خود گفتی مدرکی می ستانی و مفت مفت دکتر می شوی؟
.....
جای حضرت شما خالی، زبانم در حلقوم به دام فتاده بود و رویم چون خرمالوی رسیده سرخ گشته بود....
باید از خود یک اختتامیه در کنی تا شاید لطفی شامل حالت شود و دکتر شوی!
گفتم: ای به چشم؛ بنده حقیر که پیش روی شماست از نوابغ پوچ آباد است و مانند من کم باشد در این زمانه!
" که اینطور، پس خودم بر تو امر و نهی کنم تا طعم نبوغ را به درستی بچشی!"
" برایت اختتامیه ای برگزیده ام که به قول آن عزیز هم ولایتی شما :
*نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ
چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ*
"تا آغاز برج رمضان فرصت داری تا یک معجون کمیاب را که در دیاری دوردست وجود دارد و ماری هفت خط و خال از آن پاسداری می کند برای من بیاوری!"
گفتم: حکیم، شما را با معجون نامبرده چه کار؟
" زیاده گویی نکن، مگر نمی گویی نابغه ای؟ پس در حد ادعایت برای تو اختتامیه ای در نظر گرفتم که صدایش تا هفت بلاد آن طرف تر را هم بلرزاند!"
......
روزها و هفته ها از پس هم سپری شد اما من آن معجون را نیافتم، از برای آن نزد هرکس که بگوئید، از کارگر آجرپزی بگیر تا تجار اجنبی رفتم اما هربار دست از پا درازتر بازگشتم!
آمارش را از بلاد خروس ها و بلاد نازی ها بگیر تا بلاد اعراب سیاه سوخته گرفتم اما نبود که نبود.... یاد کلام یار غار جد بزرگوارم فتادم که روزی از برای مشکلی سترگ می گفت:
*فتادند در عقده ای پیچ پیچ
که در حل آن ره نبردند هیچ*
تا اینکه روزی حکیمی کاردان آب پاکی بر ما ریخت که جوانک به چه امید تن خود را رنجور و افکار خود را پریشان کرده ای ؟.... دنبال چیزی می گردی که نیست برادر من!!!
گفتم: مگر می شود نباشد....میدانم که در دیاری دوردست در کارخانه ای مریال نام آن را می سازند!
" مشکل از نساختنش نیست پسر جان، مشکل از بلادی ست که تو در آن زیستن کنی.... باشد چیزهایی که می سازند و به این بلاد ندهند چون این بلاد قصد ساختن چیزی دارد که به مزاج آن بلادها خوش نیاید! گرفتی چه شد؟ اجنبی ها برخی چیزها را بر ما حرام کرده اند!"

به واقع من چیزی از بیانات شما نیافتم حکیم جان، باشد که آیندگان بعد از خواندن خاطراتم بتوانند از گفتار شما راز و رمز بگشایند!
......
صوتی زجر آور به ناگه بر ذهنم کوبید و به یاد کلامی از عارف کدخدا دوست دیارمان افتادم که همیشه ورد زبانش این بود:
*دولتت باد وگر از روی حقیقت برسی
دولت آنست که محمود بود پایانش*
و خدا رحمت کند جد بزرگوارم را که پاسخی بداهه برای این عارف خودباخته به زبان آورد و همان پاسخی که از زبان سرخ او خارج گشت؛ باعث و بانی تبعید او به گرم آباد شد:
*ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس
مکن هیچ رحمت بر اینهیچ کس*
آرشیو خاطرات ملک الهیچ