ملک الهیچ و آل ابوسفیان!

در خیال خود، گذر عمر را در پیج و خم ریش های خویش نظاره گر بودم که نجوائی مرا به خود آورد؛ و ناگه خود را روی سنگ مستراح متفکر و ملول یافتم!

-         ای هیــــــــــــــــــــــــــچ! در را بگشا!

مادر مُرده عوض دق الباب، گلو پاره می کند.

هنوز درب را تمام و کمال نگشوده بودم که یک قشون سرباز ریشوی قرمزپوش به حیاط منزل سرازیر شد.

-         ملک الهیچ توئی؟

بلی، هم اکنون شما با چنین جسارتی وارد منزل ختم الکلام، دانای هر چیز، عالم به علوم ماوراء، ملک ال.......

-   ببند دهانت را تا ندادم گِل بگیرندش! فی الفور عبا بر دوش، گیوه بر پا کن! امیر ما تو را طلب کرده!

من که اوضاع را قاراشمیش یافتم، بی حرف و حدیث همراهشان راهی شدم تا به دارالحکومه رسیدیم.

آنچه در دارالحکومه مقابل دیدگان من بود، به قدری محیرالعقول می نمود که هوش از سرم بر باد داد!

آنجا مردی سیه چُرده دیدم که یزید ابن معاویه اش می نامیدند و وی بر بالین بوزینه ای تیره تر از خودش همچو طفلی که ساعت ها از نوبت شیر خوردنش گذشته است، زار زار می گریست!

آنچه بر من و وی گذشت قابل کتابت نیست، همانقدر بدانید که در خاتمه ی این دیدار، پی نوشتی را بر تک تک دیوارهای حجاز و شام بنوشتم!

پی نوشت:

هر حیوانی را نمی توان پت یا حیوان خانگی نامید! حیوان خانگی ویژگی ها و شرایطی دارد که میمون فاقد آن می باشد! قبل از انتخاب حیوان خانگی حتما" با دامپزشک مشورت کنید.

ملک الهیچ و مراودات خانوادگی! ( قسمت دوم )

آرشیو خاطرات

به ایوان خانه رسیدم، صدای همهمه حضار مرا به یاد 10 کرور بدهی که دارم انداخت....

هرچه سلام کردیم پاسخی نیامد، حداقل نیمی از خاندانش بر سر و کول هم در پستوی خانه جا خوش کرده بودند.... نیمی دیگر هم بر سر سفره غذا مشغول تناول بودند.....

سری چرخاندم، شوهر عمه اش با طیب خاطر مشغول خشک نمودن دستانش با حوله ابریشمی ما بود که ناگهان چشم در چشم کله پاچه انداخته و همچو برق و باد به سوی سفره سرازیر شد! چنان می خورد که گویا نادرشاه افشار پس از دو ماه جوع بر خان طعام بنشسته است!

دیدم اینگونه نمی شود، کسی ما را موی خود هم محاسبه نکرده است....گلوئی صاف نموده و با صدائی رسا فرمودیم : به منزل خودتان خوش آمدید ( هرچند دلمان میخواست چیز دیگری بگوئیم، اما چه کنیم که دستمان زیر سنگ عیال است )....

هیچ صدائی بر نخواست جز یک جیغ انکرالاصوات از جانب دیگ آش!

جل الخالق!! این دیگر چیست..... به پیش رفته و داخل دیگ را نظاره کردیم، پرنده ای سیه چُرده مشغول تناول نخود بود! مات و مبهوت بودم که دستی بر شانه ام نشست!

" ببخشید خان، کی تشریف فرما شدی؟ ساعتهاست منتظرت هستیم، بدون تو غذا از حلقوم ما فرو نمی رود "

بله، ناگفته پیداست!..... این کلاغ اینجا چه می کند؟

" وامصیبتا! از شما بعید است، شما که از فرط مطالعه و تفحص در کائنات حتی هِر را از بِر تشخیص می دهید چطور فرق مینا و کلاغ را نمی دانید؟ "

دیدم که اوضاع خیط است، صدایش را در نیاوردم و با اعتماد به نفسی فزاینده گفتم: هدف آزمودن شما بود که بحمدالله سربلند خارج شدید!

حال این مینا چرا هرچه بر خان ماست تناول می کند؟ خود به تنهائی خراج یک ماه مرا خورده است!

" عارضم به حضورتان که ایشان نور دو دیده خانباجی بوده و هرچه او خورَد این نیز مع الوصف باید بخورد "

سرم سوت کشید، چشمانم را بستم و کورمال کورمال راهیه اتاقم گشتم..... آن شب و آن پرنده سبب شد 25 سال از اتاق خارج نشوم تا آنچه را در پی نوشت می بینید بر خشت خشت دیوارهای آن حک کنم!

پی نوشت:

تغذیه صحیح مرغ مینا در قفس 

 

ملک الهیچ و مراودات خانوادگی! ( قسمت اول )

آرشیو خاطرات 


چنان تگرگی از آسمان بر سر ما نازل می شد که گویا من سرلشکر سپاه ابرهه بودمی و خانه ام کعبه ی دلها!

سر در گریبان فرو برده و در پسکوچه های نمور شهر قدم می زدم، زیر لب آوازی می خواندمی و با هر تگرگی که بر فرق سرمان فرود می آمد، آهی بر آن تصنیف پیوست می نمودیم...

به ناگه، سنگینی دستی را روی شانه ی مبارک خود حس نمودیم، از حرکت ایستاده و سر چرخاندیم، جمشید سگ دست بود!

" چه شده جمشید؟ باز هم زنت تو را به باد کتک گرفته و باید پادرمیانی کنم؟ "

-        - -نه شیخ! مشغول باز کردن چفت و بست چرخ گاری بودم که صدایت مرا مبهوت کرد.... آنچنان شیفته و سرگشته شدم که هیچ نفهمیدم دو بند انگشت خود را قطع نمودمی! آمدم این نکته بازگو کرده و رفع زحمت کنم..-

" خوب شد گفتی جمشید....زین پس در محل بگوئید، هنگام گذر شیخ در گوش های خود پنبه فرو کنید، یا دست از کار بکشید که همانا نفسش آهنگین و ضربه ی چکش سنگین است "

این گفته و به راه خود ادامه دادمی....حرف جمشید مرا به 165 سال پیش برد، زمانی که نوجوانی نوپا بوده و به تازگی صدا باز کرده بودمی.... جدم همیشه می گفت : یا ملک! نخوان، نخوان که آروغ کلاغ به صدایت فخر می فروشد!!

ای کاش دو سال بیشتر عمر کرده بودی و می دیدی مردم برای صدایم چه خونها که نریخته اند!

غرق خاطرات کودکی بودمی که ناگه خود را بر سر خانه دیدمی، از فرط خستگی دستانم حس عزیمت به سوی خورجین را نداشتند لذا با نوک گیوه دق الباب کردمی و به طرفة العینی عروس مادرم بر در خانه حاضر گشت...

" سلام عزیز دو دیده، راه بگشا که خسته ام "

دیدم کنار نمی رود، سر بالا آورده و چشم در چشمانش دوختم، همچو ازرق شامی نگاهم می کرد...

" چه شده؟ جن دیدی؟ "

-         نه آقا، جن ندیدم، روی ماهت مرا سراسیمه و از خود بی خود می کند، بانو به فدای ابروهای کشیده ات، درد و بلایت مستقیم بر نصف النهار سرم!

دستی به چانه ام کشیدم و گفتم " هان؟ باز ایل و تبارت اینجا قشون کشیده اند؟ "

-         الحق که هرچه پیرامون تو می گویند همچو آیات قرآن حقیقت است، چه پیشگوی توانمندی هستی، حتی به عقل جن هم نمی رسید که مهمان داریم!

دست بر زانو نهاده، همچو فیل های ابرهه پس از مخاصمت با ابابیل بر سر در خانه بنشستم....

ادامه دارد...

ملک الهیچ و ملائکه!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند....

و چون تنها فرد حاضر در میخانه بودم، در را گشوده و اذن دخول دادم..

به عمر خود ملائکه به این زیبایی ندیده بودمی، گویی خواب ما را فرا گرفته بود...

اما همینکه در حال فوت به دلیل ذوق شدید و سپاس خدای عزوجل از برای این نعمات  بودیم، نقاب از چهره برداشته و آنچه نباید می شد، شد!

" سرهنگ جعفری هستم ، از اداره مبارزه با همه چی "...

مو بر تنمان سیخ شد که به خاطر خوردن یک لیوان دوغ آبعلی در میخانه باید چند روزی آب خنک بخورم.... در این افکار فرورفته بودم که دیدم سرهنگ و مخلفاتش بدون توجه به من و ظرف دوغ ، راهی حیاط میخانه شده، سگ ساقی میخانه و توله هایش را زیر بغل زده و ترک میخانه گفتند!

در بهت و حیرت فرو رفته بودمی که سگ بیچاره بی آنکه دوغی خورده باشد بازداشت شد! گیج و مبهوت از این کرده ی ملائکه به افق خیره شدم تا ناپدید گشتند!

تازه ملتفت شدم که چه میزان اعتبار دارم که حتی جرأت نکردند چپ نگاهم کنند و حرص خود را سر سگ بینوا خالی کردند....دستی به شانه خود زده و گفتم: درود بر تو ملک...!

پی نوشت:

طرح توقیف سگ های شناسنامه دار در تهران به شکل فاجعه باری ادامه داره ، وضعیت بسیار وحشتناکه و سگ ها در وضعیت بدی در پادگان کهریزک نگهداری میشن....متاسفانه تعداد زیادی هم تلف شدن...

سگ حیوانی ست که باید پیاده روی کند، این امر در سلامتی حیوان نقش زیادی دارد ، واقعا" ظلمی که در ایران به این مخلوق می شود در دنیا بی نظیر است!

ملک الهیچ و صد و یک سگ خالدار!

 

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

همچو شامگاهان قبل، در این شامگاهان هم خبری از شام نبود و علت را که ز منزل جویا شدیم ، ما را به تحریم ها حواله کرد و ما هیچ وقت ندانستیم که چرا مرغ های حیاط هم مارا تحریم کرده اند!

و چون منزل را خوب می شناختیم ، سخن به گزافه نگفتیم و زبان در دهان نهان ساختیم ، سر به زیر فکنده راهی حرم تنهایی خود گشتیم.....

همانا از فواید این سر به زیری این بود که ناگه چشم مبارکمان به دانه ای تخمه پوست کنده که سه شب پیش از کفمان گریخته بود افتاد....از کمر " تا " شدیم ، تخمه عزیزتر از جان را برداشته قصد تناول داشتیم که عروس مادرمان سر به زنگا در محل حاضر گشت و از جوش های رخسارمان گلایه کرد که هرچه هست زیر سر همین تخمه است! چند باری قربان صدقه هوش و ذکاوتمان رفت و خلاصه درازگوشمان کرد و تخمه را از چنگ ما بربود و به مطبخ بگریخت!

از خیر بیدار ماندن گذشتیم و روانه بستر بودیم که طبق معمول در را کوفتند! پیش خود گفتم باز کدام حیوان ننه مرده ای نصف شبی ناخوش احوال گشته که این چنین بر سر ما خراب شده اند...

در را که گشودم، گل از گلم شکفت! ممد دوبرمن بود! پسر غلام کفتر باز، تاجر بزرگ ده، که در دیار غربت برو و بیایی دارد و همه او را می شناسند! در دل گفتم، باز سگش اسهال شده، چشمش به دهان ماست تا ذکری برایش بخوانیم، مزاجش مستحکم تر شود!

همراهش به خانه ی نا آشنایی رفتم....در بدو ورودم 7 سگ توله پاچه چپم و 7 تا دیگر پاچه راستم را گرفتند، تنبانم به باد فنا رفت!

وارد اندرونی که شدیم با چشم خود چیزی دیدم که در خواب هم ندیده بودم، خانی دیدم بس فراخ ، از این سو به آن سو، مملو از غذاهای اعیانی که یادم آید یک بار در مراسم ختم پدر بزرگم فقط دیدم، اجازه خوردن نداشتم آن موقع!

انتظار داشتم که مرا بر سر سفره شان دعوت کنند، یاد تخمه ای افتادم که از ما ربودند، در دل گفتم " خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری ".....در همین خیالات به سر می بردم که صاحب خانه " سوتی " نواخت و به ناگه یک کرور سگ خال خال بر سر سفره یورش بردند و در چشم بر هم زدنی صحنه را پاکسازی کردند!

دلم میخواست ممد دوبرمن را از وسط به دو نیم کنم!

 گفتمش با من چه کار داری ، زود بگو ، قصد رفتن دارم!

 سگی را نزدم آورد که روی صورتش جوشی کوچک داشت.....  " یا ملک ، دستم به دامنت ، این طفل معصوم را مداوا کن که خیر دنیا و آخرت برایت طلب کنم "

نگاهی به سگ و نگاهی به ممد انداختم.... گفتمش: خوب به چهره ما بنگر مردک، چند جوش می بینی؟

" جسارت است ملک، چیزی جز جوش نمی بینم! "

" من به خوردن دانه ای تخمه بدین روز دچارم، آنوقت سگت شام یک ماه مرا یک جا تناول می کند نگران یک دانه جوش صورت اویی؟ "

این را بگفتم و از خانه بیرون شدم، هوا مه آلود بود ..... به سمت افق قدم می زدم ، شنیدم ممد از پشت سر صدایم می کند " یا ملک ، حقا که دانشمندی، از کجا دریافتی این سگ بیش از حد غذا می خورد؟ ملک بایست اجرتت را بدهم....ملک....ملک........

و من بی توجه به ممد دوبرمن ، در افق ناپدید شدم!

 

متعجب نوشت :

در عجبم واقعا"!!! امروز به صورت اتفاقی به وبلاگی برخوردم که چند قسمت از خاطرات ملک الهیچ رو کپی کرده بود و به اسم خودش گذاشته بود!!!

گمونم بنده خدا فکر کرده من اینارو از نسخ خطی دوران ساسانی میارم اینجا می نویسم!!

شیطونه میگه دیگه ننویسم  ببینم میتونه بقیه شو از اینترنت پیدا کنه؟!! :)))))

ملک الهیچ و گربه بالا شهری!!!

 

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

 

" سپیده دم اومد و وقت رفتن....حرفی نداریم ما برای گفتن...هرچی که بوده بین ما تمووووووووم شـــــــــــــــــد....."

بی خوابی از یک سو و صدای حزن آلود جوانک شبگرد از سویی دگر ، ما را بر آن داشت که دل از منزل و جای خواب برکنیم و عازم کوچه های سوت و کور شهر گردیم... نخست گوش جوانک را پیچاندیم که بداند گیر و گرفت های خصوصی او ربطی به دیگران ندارد که اینگونه صدایش گوش فلک را کر کرده است...

بگذریم که حرفی در گوش ما گفت و تا فیها خالدون ما را سوزاند....بخوان جوانک، بخوان!

دیری نپائید که فرسنگ ها از منزلمان که در منطقه 10 شهرداری تهران بزرگ قرار داشت فاصله گرفتیم و به جایی رفتیم که آن تیر چراغ برق عظیم شهر که ندانم از چه رو " برج میلاد " ش می خوانند ، زیر پای ما برفت....

این دیار حال و هوای دگری دارد ، خبری از حزن و وقت رفتن و امثالهم نیست....هرچه هست شادی ست و ولاغیر!!!

سر در گریبان کردم و بی آنکه صدایی از کف کفشم برون آید قدم می زدم که به ناگه بدیدم پسرکی نوجوان از رو به رو بر من حمله ور شد و به پایم افتاد و شروع کرد به عجز و ناله که ای ملک الهیچ ، ای دانای راه های پیچ در پیچ به دادم برس که جز تو ندارم هیچ ، به فریادم برس ای عالم بزرگ ، ای کاشف مشکلات موش تا گرگ....!!!

یک لحظه بادی به سر و صورت خود انداختیم و از اینکه در جای جای این دیار مرا می شناسند بر بال غرور نشستم و به آسمان ها رفتم که بوسه های پسرک بر دستم مرا به خود آورد!!

گفتمش چه شده ست که اینگونه بی تابی؟ مادرت مرده؟ پدرت را برق گرفته؟ خودت دل درد داری؟... گفت : خیر یا ملک، بچه گربه ام از فرط اسهال، بی حال گشته و در حال مرگ است....

شتابان سمت خانه اش رفتیم ، در بدو ورود ، بچه گربه ای نحیف دیدم که در کنارش ظرفی آب و پاکتی شیر کم چرب بود...... تا منتهی الیه قضیه را خواندم و همانجا پی نوشتی را بر دیوار آن خانه مکتوب کردم که بعدها حاکم شهر بر آن دیوار قیمت ها گذاشت و بر سرش جنگ و دعوا شد تا اینکه دزدان کاربلد آن را نجات داده و اکنون در موزه لوور پاریس می درخشد!!!

 

پ.ن 1 : توی قسمت اول این مجموعه هم تاکید کردم که همه شخصیت ها مجازی هستن و این خودبزرگ بینی ملک الهیچ هم به خودش ربط داره!!!! فقط قصدم اینه که نکات کوچکی رو در مورد حیوانات و دامپزشکی به گونه ای متفاوت بیان کنم...

 

پ.ن 2 : موضوع اینه که متاسفانه حتی خیلی از دامپزشک ها توصیه می کنن به بچه گربه یا توله سگی که مادرش رو از دست داده، شیر کم چرب داده بشه و حتی بعضی ها همین شیر کم چرب رو هم با آب مخلوط می کنن...

این یه اشتباه بسیار بزرگه ، چربی و ارزش غذایی شیر سگ و گربه از شیر گاو بیشتره و وقتی به بچه گربه ای داریم شیر کم چرب گاو میدیم یعنی رسما" داریم با آب خالی بزرگش می کنیم....این موضوع باعث ضعیف شدن بچه و در خیلی از موارد منجر به مرگش میشه...

پ.ن 3 : هر سوالی در این زمینه دارید یا موضوع نامفهوم بوده بفرمائید ، با کمال میل پاسخ میدم...

ملک الهیچ و خیل دانشمندان دیارش!!!

منزل ما اندرون منزل بنشسته بود و مدام از نبودن رزق و روزی درون منزل مینالید و ما نیز گوشه ای دنج تکیه بر متکا کرده و با ریش خود بازی می کردیم و به یاد می آوردیم آخرین باری که موز خوردیم کی بود؟!!

در همین وانفسای غر زدن های ایشان؛ شخصی سراسیمه بر در منزل ( خانه رو گویم ) می کوفت!!!

زیر لب فحشی بر تمامی خروس های بی محل دادیم که حتی نمی گذارند خاطرات موزی خود را شیرموز کرده و بر معده خیال بریزیم!

در را گشودم که دیدم دخترکی نوپا با جوجه ای در دست گریه می کند که آی طبیب به دادم برس ، به فریادم برس ، پاره تنم دارد از دنیا می رود...

جوجه ای دیدم با چشمانی بسته و حالی نذار... گفتمش بانو؛ جوجه را از کجا ستانده ای ؟ بگفتا از کریم دست فروش سر محل!

ای خدا لعنتت کند کریم که هرچه تورا گویم این جوجه های نحیف را همچو اسباب بازی به طفلان نفروش به گوش کرت نمی رود!

عزم درمان جوجه را داشتم و فی الفور خواستم دارویی به داخل آب یا غذایش بدهم بلکه جانی تازه گیرد....دخترک را گفتم از برای غذا به او چه می دهی؟ آب چه ؟ آب می خورد؟

دخترک هق هق کنان گفت، غذایش برنج زعفرانی باشد و آب هم که نباید به جوجه بدهم!!!

آنچه در مورد آب گفت آنقدر برایم عجیب بود که فراموش کردم یکی پس سرش بزنم و بگویم آخر برنج مگر برای جوجه غذا می شود؟!!

" آخر ملک جان ، مرا یک اخوی باشد که در علم و کیاست بهتر از شما نباشد کمتر هم نیست، او مرا نهی کرده که به جوجه آب دهم و گفته است جوجه ها تا ده روزگی آب نمی خورند! "

اگر بدانید چقدر سخت بود تحمل اینکه پیش چشمان دخترک فحشی نثار اخوی دانشمندش نکنم!

همچنان که با خود کلنجار می رفتم بر سر میزان غلظت فحش ، جوجه در دستانش تلف شد! و من هم لال شدم دگر......

 

پی نوشت:

دو روز پیش یه موردی شبیه به همین خاطره ملک الهیچ داشتم، تو رو خدا قبل از اینکه حیوونی رو وارد خونه بکنید قبلش در مورد نگهداریش دو کلمه مطالعه کنید.... اسباب بازی نیستا....به خدا جون داره!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

ملک الهیچ و شکلات، با اعصاب خراب!

روزها از پس هم می گذشت و اجنبی ها دست از سر ما بر نمی داشتند، بابا نوئل بی وقفه هدیه میداد و مردمان شاد و خجسته بودند...

هرچه گفتیم مارا رها کنید به دیار خود بشتابیم بر مغز پوچشان کارگر نبود ، همین شد که شبانه فرار کردیم و راهی سرزمین مادری شدیم...

سر مست از بوی خوش بهار بودیم که ناگهان چراغ قرمز شد و مجبور شدیم یک هووووووووووش محکم به الاغ خود بگوییم.... صدای تبل و دهل خیابان را پر کرده بود....ما هم مردی قرمز پوش داریم که سالی یک بار رونمایی می کند....چقدر شبیه بابانوئل بود....فقط در عجبم چرا آن یکی سفید بود این یکی رو سیاه، چرا آن یکی هدیه میداد و این یکی گدایی می کند؟!!...

فرو رفته در اعماق افکارم بودم که واق واق سگی رشته افکارم را گسست... سراسیمه به چپ و راست نگاه کردم، دخترک با چه ذوق و شوقی شکلات های عید خود را با سگش قسمت می کرد... یک لحظه تسلط از اعصابم گریخت و بر دخترک تاختم..

آهاااااای ، میدانی که شده ای خاله خرسه؟... سگت را به کشتن می دهی دخترک...

پی نوشت:

شکلات برای سگ ها و گربه ها بسیار مضر هست ، این تصور غلطه که فکر کنیم هرچیزی ما می خوریم این حیوونا هم باید بخورن و یه تصور غلط تر اینکه چون به شکلات علاقه دارن حتما" باید بهشون بدیم که بخورن....

اگه کسی خواست دلیل مضر بودن شکلات رو بدونه بگه تا براش توضیح بدم.

.....

به شدت به خاطر این پست که اصلا" ازش راضی نیستم عذرخواهی می کنم، توی این آشفتگی افکارم فقط خواستم بهونه ای پیدا بشه برای اینکه سال جدید رو بهتون تبریک بگم...

سالی خوب و خوش همراه با بهترین ها برای تک تک شما دوستان گلم آرزو دارم!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

ملک الهیچ و گربه بابا نوئل!

چند سالی از حضور پربرکت ما در بیطاری می گذشت که روزی دیدیم ممد دوبرمن ؛ یکی از معاشران  دوران تحصیلمان که به امر پرورش سگ مشغول بود دوان دوان سمت ما شرف یاب می شد!

گفت: درود بر ملک الهیچ ، دانای رازهای نهان و پیچ در پیچ! در میدان شهر جار می زنند که از جانب فلان کشور اجنبی برایت نامه ای سر به مهر فرستاده اند که کارمند چاپارخانه آن را باز کرده و همه را خبردار کرده!

گفتم: حیف نان این چه سرمهری بود که باز شده و همه غیر من می دانند؟ حال چه نوشته بود؟

"گفته اند که در آنجا سوالی بی جواب مانده و تمام دانشمندان جهان منتظرند شما انگشت خرد بچرخانید!"

.... و بدینگونه بود که ما بار سفر بستیم و عازم دیار غربت شدیم...

در بدو ورودمان فوج فوج مردم آن دیار بودند که برای دست بوسی خدمت می رسیدند و پاچه ها پاره کردند که شاید روی ما را ببینند!

گفتم مرا وقت تنگ است ، سوال خود هرچه زودتر بپرسید و جواب بشنوید و خرسند شوید!

به ناگه مردی با لباسی سرخ فام و ریش و پشمی سفید از میان جمعیت به پا خواست و زبان به سخن گشود که آری منم صاحب آن سوال!

گفتم الحق که شما اجنبی ها ادب را خورده و فهم و شعور را قی کرده اید؛ رسم بر این است که ابتدا از خود نام و نشانی بدهی پیر مرد!

گفت: عذر مرا بپذیر ، بنده حقیر؛ بابانوئل هستم!

خب حالا سوالت را بپرس!

عارضم به حضور انورتان که من گربه ای دارم سیاه گوش و دراز دم که چند روزی ست موهای تنش به شدت عزم ریختن دارد! درمانده و مفلوک گشته ام، به دادم برس!

همین بود سوالتان؟ برو پروردگار را شاکر باش که در این زمانه زیستن کنی و سعادت دیدن همچو منی را داری وگرنه بی جواب سر به گور می بردی! جوابش را برایت بر پی نوشتی نگاشته ام که سال ها پس از مرگم ، جوانکی بی دست و پا آن را بر دیوار خانه اش می نویسد....

پی نوشت:

گربه ها دو بار در سال ریزش موهاشون زیاد میشه که در واقع وقت تعویض موهاست! یکی در شروع فصل گرما و یک بار هم در شروع فصل سرما!

یعنی اگه الان چند روزیه که گربه خوشگلتون ریزش موهاش زیاد شده نگران نباشید، موهاش داره با موهای جدید که ضخیم تر و کمی تیره تر هستند جا عوض می کنه!

 

آرشیو خاطرات ملک الهیچ!

ملک الهیچ و خروس همسایه

هیچ شبی چون امشب ناخوش احوال نبودم، درون اندرونی بنشسته و شکم را چنگ می زدم که شاید دردش خاموش شود! با شکم در کلنجار بودم که مادر از مطبخ صدا زد: آهای ملک ، بفرمائید شام!

من که در حال خود هیچ حسی برای تناول نمی دیدم گفتم مادر جان من و تو 1 شب شام نخوریم آسمان خدا زمین گیر می شود؟

مادر که گویی پی پیاله مخصوص من سرش را درون گنجه کرده بود،  چیزی گفت که درست متوجه نشدم اما به گمانم جدم را مورد عنایتش قرار داد.

رهسپار زیلوی خوابم بودم که ناگه هوس تفال به سرم زد، دیوان حافظ را باز کردم که بیتی به چشمم آمد:

*صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد*

همچو همیشه تفال برایم بی معنی نمود، برکار خود نیشخندی زدم و قصد خفتن کردم!

هنوز سر بر بالین نگمارده بودم که نجوای خروس بی محل همسایه خواب از چشمم ربود.... بی پدر یک نفس می خواند، گویی گرامافون روشن کرده اند!

ساعتی گذشت و خروس وقفه ای در کار خود نمی داشت، تازه یاد شعر حافظ افتادم!.... فحشی به جد همسایه که نمی شناختمش دادم و عبایم را به دوش انداختم، گیوه را بر سنگلاخ کوچه می کشیدم و راه می رفتم که صدای خروس را نشنوم ..... اما این کجا و آن کجا!

دق الباب کردم و اذن دخول نشنیده به داخل حیاط همسایه سرازیر شدم!

پیرمردی گوژپشت را دیدم که بر بالین سگی نیمه جان هق هق می کرد که گویی فرزندش در تب است! چشم چرخاندم اما خروس را نیافتم، صوتش بود اما خودش نبود! تازه ملتفت شدم که صدا از حیاط آن یکی همسایه بود، آخ که من چه قدر گیجم، آن صدای خروس عمویم بود.....جدش را می شناختم!!!

دلم به حال پیرمرد و سگ بدحال کمی سوخت، گفتم همسایه کاری هست که از دست من بر آید؟ ( حال می دانستم که هرکاری از دستم بر می آید اما باز پرسیدم که خود بزرگ بینی نشود)....

جریان مرض سگش را برایم گفت، بیماری اش لاعلاج بود و گفتم که حیوان بیچاره را راحت کند.... همسایه جان شانس آوردی که مرا داری وگرنه چه کسی می خواست به داد سگت برسد؟!!!

همسایه از این راه حل ملک به وجد آمد و با چشمانی شگفت زده دستم را بوسید!.... الحق که دانشمندی ملک الهیچ، خدا جدت را بیامرزد!!!!

پی نوشت:

از مخالفان سرسخت کشتن حیوانات( euthanasia ) به دلیل بروز بیماری های لا علاج هستم، حتی اگر واقعا" منجر به راحت شدن حیوان از درد و رنج باشد ، من یکی که این کار را نخواهم کرد!

خواهشا" برای ایمن شدن سگتان برنامه واکسیناسیون زیر را اجرا کنید:

دو ماهگی : واکسن DHPPIL

سه ماهگی: واکسن DHPPIL + هاری ( از نظر قانونی باید واکسن هاری زده شود اما برای سگ هایی که در خانه نگهداری می شوند به نظر من لزومی ندارد)

بعد از این هر یک سال یکبار باید همان پروتوکل سه ماهگی تکرار شود!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

ملک الهیچ و پایان نامه بیطاری!

*گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را پایان نیست غم مخور*

 

یادم آید که روزهای واپسین مکتب بیطاری را در حال گذر بودم و از این که با اتمام این ایام بار سفر را به دیار خویش خواهم بست، در پوست خود جایی نیافتم!

اما به ناگه بر ما خبری گذشت که تن جدم را در گور لرزاند.... حکیم فلان باشی که هر چیز را از هیچ چیز می دانست و عالمی درخور وجود امکان بود؛ بر ما غرید که آهای جوانک بی دست و پا.... بار خیال بر مخیله خود بسته ای و چارنعل می تازی؟!.... این بیطاری پوچ آباد با آن مکتب درپیت  چیز آباد شما زمین تا کهکشان توفیر دارد...

پیش خود گفتی مدرکی می ستانی و مفت مفت دکتر می شوی؟

.....

جای حضرت شما خالی، زبانم در حلقوم به دام فتاده بود و رویم چون خرمالوی رسیده سرخ گشته بود....

باید از خود یک اختتامیه در کنی تا شاید لطفی شامل حالت شود و دکتر شوی!

گفتم: ای به چشم؛ بنده حقیر که پیش روی شماست از نوابغ پوچ آباد است و مانند من کم باشد در این زمانه!

" که اینطور، پس خودم بر تو امر و نهی کنم تا طعم نبوغ را به درستی بچشی!"

" برایت اختتامیه ای برگزیده ام که به قول آن عزیز هم ولایتی شما :

*نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ

چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ*

"تا آغاز برج رمضان فرصت داری تا یک معجون کمیاب را که در دیاری دوردست وجود دارد و ماری هفت خط و خال از آن پاسداری می کند برای من بیاوری!"

گفتم: حکیم، شما را با معجون نامبرده چه کار؟

" زیاده گویی نکن، مگر نمی گویی نابغه ای؟ پس در حد ادعایت برای تو اختتامیه ای در نظر گرفتم که صدایش تا هفت بلاد آن طرف تر را هم بلرزاند!"

......

روزها و هفته ها از پس هم سپری شد اما من آن معجون را نیافتم، از برای آن نزد هرکس که بگوئید، از کارگر آجرپزی بگیر تا تجار اجنبی رفتم اما هربار دست از پا درازتر بازگشتم!

آمارش را از بلاد خروس ها و بلاد نازی ها بگیر تا بلاد اعراب سیاه سوخته گرفتم اما نبود که نبود.... یاد کلام یار غار جد بزرگوارم فتادم که روزی از برای مشکلی سترگ می گفت:

*فتادند در عقده ای پیچ پیچ

که در حل آن ره نبردند هیچ*

تا اینکه روزی حکیمی کاردان آب پاکی بر ما ریخت که جوانک به چه امید تن خود را رنجور و افکار خود را پریشان کرده ای ؟.... دنبال چیزی می گردی که نیست برادر من!!!

گفتم: مگر می شود نباشد....میدانم که در دیاری دوردست در کارخانه ای مریال نام آن را می سازند!

" مشکل از نساختنش نیست پسر جان، مشکل از بلادی ست که تو در آن زیستن کنی.... باشد چیزهایی که می سازند و به این بلاد ندهند چون این بلاد قصد ساختن چیزی دارد که به مزاج آن بلادها خوش نیاید! گرفتی چه شد؟ اجنبی ها برخی چیزها را بر ما حرام کرده اند!"

به واقع من چیزی از بیانات شما نیافتم حکیم جان، باشد که آیندگان بعد از خواندن خاطراتم بتوانند از گفتار شما راز و رمز بگشایند!

......

صوتی زجر آور به ناگه بر ذهنم کوبید و به یاد کلامی از عارف کدخدا دوست دیارمان افتادم که همیشه ورد زبانش این بود:

*دولتت باد وگر از روی حقیقت برسی

دولت آنست که محمود بود پایانش*

و خدا رحمت کند جد بزرگوارم را که پاسخی بداهه برای این عارف خودباخته به زبان آورد و همان پاسخی که از زبان سرخ او خارج گشت؛ باعث و بانی تبعید او به گرم آباد شد:

*ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس

مکن هیچ رحمت بر اینهیچ کس*

 

 آرشیو خاطرات ملک الهیچ

 

ملک الهیچ و طوطی بی نوا!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

پگاهی سرد در پس شامگاه سیاه جنگل های مخوف شمال در پی خوراکی از برای تناول بودم و هیچ نیافتم به جز قارچ های سمی، نه پرنده ای بود و نه آهویی برای شکار!

درونم ، دو روده بر کوس رزم می کوفتند و صدایشان خبر از جنگی سخت می داد!

گویا از حال رفتم و زان پس هیچ به خاطر نیاوردم تا بدان وقت که با نجوای درویشی با یال و کوپال ژولیده به پا خواستم: " جوانک! اینجا چه می کنی؟"

" اینجا....اینجا... نمی دانم، گرسنه هستم چیزی برای خوردن داری؟ "

" آری، با من به کلبه ام بیا"

سوار بر اسب دوگانه سوز درویش به سوی کلبه روانه شدیم...

درون کلبه اش طوطی ای یافتم سخت رنجور و پریشان حال... دلیل بی حالیش را از درویش جویا شدم که او خود ندانست! از خود طوطی پرسیدم که " تورا چه شده است" ( حتما" می دانید که مردمان هیچ آباد بهتر از چیزآبادی ها با حیوانات سخن می رانند)... پاسخ داد: " به دادم برس یا شیخ که این دیوانه با غذاهایش قصد جان من کرده"

طوطی

" آهای درویش! شکم این بی نوا را با چه پر می کنی؟"

" با بهترین غذاها"

" صبح که زرد و رنجور به پا می خیزد برایش شوکوپارس می خرم تا با پیاله ای از شیر دامداران تناول کند و کیفور شود....هنگام ظهر از شکم خود زده به او خوراک قارچ با پیاز فراوان می دهم.... عصرانه را نگو که بساط تنقلات مانند چیپس و پفک و میوه های گران قیمتی چون سیب و گیلاس و هلو به راه است!....و پیش از خفتن که هلاک و پریشان است قهوه اصل برزیلی و شراب اصل روسی به او می دهم تا قدر صاحبی چون من را بداند که او سیر است ولی من با شکم گرسنه سر بر زمین می گذارم!!"

" چه می کنی درویش؟... اینگونه خودت را از گرسنگی و طوطی را از نادانی خود به کشتن می دهی!...هیچ میدانی؟ نمی دوانی؟... پس به پی نوشت مراجعه کن!"

پی نوشت:

غذاهای ممنوعه برای طوطی ها: شکلات و کاکائو...میوه آووکادو و هسته میوه های سیب، هلو ، آلو و گیلاس.... کافئین...الکل و مشروبات الکلی... شیر و فرآورده های لبنی حاوی لاکتوز...سیر و پیاز.... چیپس و پفک...قارچ و ریواس و کرفس!

ملک الهیچ و کرم درون!!!

زمستانی، نیمه شب در بیابانی پی تکه نانی به هرسو می دویدم! تاریکی به میزانی بود که هیچ ندیدمی... به یاد حرف پدرجد خود افتادم که می گفت:

زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم

بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم

پیش خود گفتم ای خواجه تو در این ظلمات نمی توانی نانوایی را هم ببینی چه رسد به یک تکه نان.... از این استدلال خود ذوق زده شدم و در پی مسیری برای بازگشت به خانه، چشم به ستاره ها دوختم و از آنجا که در علم نجوم هم هیچ جنبنده ای به گرد پای خواجه نمی رسد، به تعقیب ستاره قطبی شتافتم و با رسم هر آنچه از نجوم می دانستم در ذهن خود، موفق به یافتن متروی کرج شدم!

انگشتر خود را که به تمثال جد بزرگوارم وزین شده است به دربان نشان داده و اذن دخول گرفتم.... دقایقی را درون مترو به خواب رفته بودمی که با نجوای بانویی بیدار شدمی.... " یه خورده جمع و جور بشین ماهم جا بشیم دیگه...اه... انگار خوابگاهه..."

از این شروع طوفانی، حساب کار دستمان آمد و همچون طفلی سر به راه خود را به گوشه صندلی چسباندیم.... هنوز به درستی در جای خود ننشسته بود که پاچه شلوارش لرزید (بانو را گویم)، و او دست به خورجینی برد با مارک نوکیا و چیزی شبیه پاره سنگ بیرون آورده شروع کرد به سخن گفتن.... و ما چون حوصله مان سر رفته بود اندکی گوش تیز کرده و سرگرم فضولی شدیم!

" عزیز دلم، نمی دونی چقدر نگرانشم...از صبح تا شب مراقبشم که یه وقت چیزیش نشه...امروز رفتم براش قرص ضد انگل بگیرم ولی انقدر توی داروخونه قرص ریخته که آدم دیوونه میشه...مگه میشه انتخاب کرد؟ این دکترا هم که چیزی بارشون نیست...."

و خلاصه دقایقی نه چندان کوتاه با آن تکه سنگ درد دل کرد و خب طبیعی هم بود که تکه سنگ به او جوابی نمی داد! و ما چون خود را نگران آن دلبند این بانو می یافتیم گلویی صاف کرده و اعلام حضور کردیم.... عذر مرا بپذیرید بانو، گویا فرزندتان به کرم درون مبتلاست؛ همانا اقبال با شماست؛ چون علاجش نزد ماست!

" خواهش می کنم، بچه ام نیست! عسلمه، عمرمه،جونمه........گربمه!!!"

ناخودآگاه ابروان ما به سمت عمامه ما رفت و دماغمان به سمت گوشمان منحرف شد!...تکانی به خود داده و گفتیم: به هرحال ما علاجش را داریم!

جد بزرگوارم در واپسین لحظات عمرش دمی بر آورد و ما را بر بالین خود خواست...گفت: ای ملک الهیچ تورا نصیحتی کنم بس کارا از برای دفع بلا... هر زمان که خواستی بدون اذن طبیب و به میل خودبدنت را از وجود انگل پاک کنی بر سر گنجه ام برو و معجونی را که درون کوزه گذارده ام بردار...همانا این معجون تمام انگل ها را بکشد، عواقبی بسیار کم دارد و برای طفلان خردسال تا پیران کهنسال مقبول است! ...خلاصه روزها گذشت و ما مثل هرسال نیازمند معجون شدیم، بر سر گنجه جد بزرگوار رفته و کوزه را وارونه کردیم، بسته ای خارج شد که روی آن با آب طلا حک شده بود:

فنبندازول

پی نوشت:

بهترین داروی ضد انگل به خصوص برای گربه ها که در هر سنی ( حتی زیر 2 ماهگی ) می توان از آن استفاده کرد و عوارض بسیار نادری دارد و از طرفی بسیار کارآمد است، داروی فنبندازول است!

شروع یک هیچ به این امید که پایانش پوچ نباشد!

*جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزاربار من این نکته کرده ام تحقیق*

یادش بخیر زمانی را که خاطرات پر از وجنات ما مملو از چیز بود....اینجا

اما آخرین باری که از چیز نوشتیم، عده ای بر خود نتافتند و بر ما تاختند، فریادها برخواست و گلوها پاره شد که ای خواجه ی خودشیفته، ای خود بزرگ بین ای سبیل!... هر چیزی را نوشتن هنر نمی باشد!... این مزخرفات چیست که به هم بافتی، به وبلاگ انداختی؟... آنجا بود که خاطر همایونی ما مکدر شد و عالمی را از فیوضات خود محروم ساختیم!

اما مریدان ما آیفون درب منزل ما را به نقصان بردند که چه؟! ای کاتب کبیر، بیا و دل رمیده ما را انیس و مونس باش... بیا که خاطراتت در خاطر ما خاطره انگیزترین خاطره هاست!

و ما چون کسی را برتر از خود در کتابت خاطرات نیافتیم و همه می دانند که فقط ما و دیگر هیچ!

بار دیگر سعادتی نصیب یاران کرده و دست به پر طاووس خود بردیم!...

و بدان سبب که چشم بدخواهان را از چشمخانه در آورده و پیش پایشان افکنیم با خود عهد کردیم که دیگر هیچ چیز از چیز نگوییم، هیچ!

هیچ می دانید که عزلت نشینی ما چه بر سر بشریت آورده؟... در این زمان به حدی در این کنج دنج بر ما خاطره گذشت که مپندار هیچ است، هیچ نباشد پوست ده کرور آهو را برای نوشتن می طلبد!... اما هیچ از آن خاطره ها برایتان نگویم تا عمرتان به نیمی کم شود و هیچ ندانسته ریق رحمت را سر بکشید!.... استاد می فرمایند: گفت هیچ از چیز خواندی گفت لا / گفت نیم عمر تو شد در فنا...

ولی بدان جهت که هیچ موجودی نیست که از حیث وفور لطف و رحمت و بخشندگی بر ما پیشی گیرد جز وجود پاک و منزه حق! این بار شما را بخشوده و خاطراتی که زین پس در مکتب بیطاری بر ما گذر کند برایتان نقل کنم ، امید که هیچ ندانسته از دنیا نروید چون می دانیم که اگر ما هیچ نگوییم شما را راهی دیگر از برای آموختن نیست!

....

برگرفته از دیوار نوشته های ملک الهیچ پوچ آبادی ( چیزت الممالک سابق!!!)

جناب ملک الهیچ

پی نوشت:

1-این نوشته ها و افراد آن همه و همه مجازی بوده و قصد خودبزرگ بینی و یا توهین به هیچ شخصی وجود ندارد!

2-هدف از نوشتن این خاطرات فقط بازگو کردن نکاتی کاربردی از دامپزشکی( حتی به اندازه یک جمله) به سبکی متفاوت است!

3-منتظر خاطرات ملک الهیچ باشید!!!