تلخ و شیرین های دامپزشک بودن!
پشت میز معاینه منتظر مریض بعدی بودم که دیدم یه خانم همراه دختر کوچولوش که فکر کنم 7-8 سالش بود اومدن داخل، از اینکه حیوانی همراهشون نبود تعجب کردم
" در خدمتتون هستم "...
آقای دکتر این دختر خانم ما، میره کارخونه پدرش و سگ های بزرگی که نه واکسن زدن و نه معلوم نیست سالم هستن یا نه رو بغل می کنه و بوس می کنه....من چه کارش کنم؟
از یه طرف خوشم اومد که دختری با این سن و سال هیچ ترسی از سگ ها نداره و انقدر خوب باهاشون رابطه برقرار می کنه و از طرفی نمی تونستم بگم که این کار هیچ خطری نداره...
شروع کردم یکی یکی مواردی که ممکن بود برای دخترک خطرناک باشه رو براش توضیح دادم ولی آخرش می گفتم که این حرفای من به این معنی نیست که به اون سگ ها محبت نکنی، ولی باید این نکته ها رو رعایت کنی...
اما.....اما....
مادر نگران قصه ی ما، فقط گوشش به اون نکته ها بود و هر نکته ای که می گفتم، انگشت اشاره رو به سمت دختره تکون میداد و می گفت: دیدی؟ دیدی؟ منم همینو بهت گفتم!!!
دختر بیچاره هم هی تو خودش میرفت و بغض میکرد.....
حس کردم کار داره به جاهای باریک می کشه، گفتم یه طوری جو رو عوض کنم...
" البته خیلی هم نگران نباشید، به نظرم بهترین کار اینه که سگ ها معاینه و واکسینه بشن تا خیال شما راحت بشه، این بچه هم بتونه باهاشون راحت بازی کنه "
یهو دیدم بغض دخترک ترکید.....لب پائینش کج شد و با گریه و اون لحن بچه گونه گفت: نه آقای دکتر، اینا اصلا" دوسشون ندارن ، مریض میشن هم نمی برنشون دکتر ببینه....اصلا" من شمارو دوست ندارم آقای دکتر، واسه چی گفتی نباید بغلشون کنم؟ همش تقصیر شماست که مامانم نمیذاره بغلشون کنم!!!!
والا ساکت شدم از این همه احساس پاک این دخترک!