مردم خسته هستن، خسته!

سلام آقای دکتر، خوب هستید؟

 - سلام جناب، متشکرم! در خدمتم

آقای دکتر یه سگ کوچولو دارم اسهال داره، چه کار باید بکنم؟

-  چند وقته اسهال داره؟

4 روزه!

-  4 روزه اسهال داره شما تازه آوردینش؟

نه آقای دکتر، نیاوردمش!

- خب الان من ندیده چطور بیماریشو تشخیص بدم؟ باید بیارینش اینجا معاینه بشه و سریع سرم وصل بشه بهش!

باید به خودش سرم بزنم؟

- شما که نه، لطف کنید بیاریدش اینجا من براش آنژیوکت میذارم.

خب اونوقت شما باید به خودش سرم وصل کنی؟

-  ای خدا  آقا شما برو بیارش، من اصن به خودم سرم وصل می کنم!

الان که دیروقته دیگه، نمیشه صبح بیارمش؟

- آقااااااااااا..... اگه کارو من باید انجام بدم که هیچوقت واسه همچین موردی دیر نیست، ممکنه بمیره تا صبح!

 

آپلود عکس

پی نوشت:

 

این ماجرا خیلی ادامه داشتا 

ویتامین حادثه ای!

آرشیو تلخ و شیرین ها 


این خاطره کوتاه قبلا" توی صفحه فیسبوکم نوشته شده ولی خب اینجا دوستانی رو دارم که اونجا ندارم....

سرم پائین بود و مشغول نوشتن نسخه بودم، پیرمرد روستائی با اون لهجه قشنگش گفت : دکتر بهش ویتامین حادثه ای هم بدم خوبه؟

خودکارم روی کاغذ خشک میشه، یه لحظه تمام کتاب ها و جزوات داروشناسی از جلو چشام رد میشن...

" ببخشید، چی بهش بدی؟ K "

ویتامین حادثه ای ، برادرم همش به گاوش میزنه میگه خیلی خوبه!


پ . ن:

کار کردن توی محیط های روستائی هر روزش خاطرات جالب داره، تلخ و شیرین، کلا" حس خوبیه!

 

تلخ و شیرین های دامپزشک بودن!

آرشیو تلخ و شیرین ها


پشت میز معاینه منتظر مریض بعدی بودم که دیدم یه خانم همراه دختر کوچولوش که فکر کنم 7-8 سالش بود اومدن داخل، از اینکه حیوانی همراهشون نبود تعجب کردم

" در خدمتتون هستم "...

آقای دکتر این دختر خانم ما، میره کارخونه پدرش و سگ های بزرگی که نه واکسن زدن و نه معلوم نیست سالم هستن یا نه رو بغل می کنه و بوس می کنه....من چه کارش کنم؟

از یه طرف خوشم اومد که دختری با این سن و سال هیچ ترسی از سگ ها نداره و انقدر خوب باهاشون رابطه برقرار می کنه و از طرفی نمی تونستم بگم که این کار هیچ خطری نداره...

شروع کردم یکی یکی مواردی که ممکن بود برای دخترک خطرناک باشه رو براش توضیح دادم ولی آخرش می گفتم که این حرفای من به این معنی نیست که به اون سگ ها محبت نکنی، ولی باید این نکته ها رو رعایت کنی...

اما.....اما....

مادر نگران قصه ی ما، فقط گوشش به اون نکته ها بود و هر نکته ای که می گفتم، انگشت اشاره رو به سمت دختره تکون میداد و می گفت: دیدی؟ دیدی؟ منم همینو بهت گفتم!!!

دختر بیچاره هم هی تو خودش میرفت و بغض میکرد.....

حس کردم کار داره به جاهای باریک می کشه، گفتم یه طوری جو رو عوض کنم...

" البته خیلی هم نگران نباشید، به نظرم بهترین کار اینه که سگ ها معاینه و واکسینه بشن تا خیال شما راحت بشه، این بچه هم بتونه باهاشون راحت بازی کنه "

یهو دیدم بغض دخترک ترکید.....لب پائینش کج شد و با گریه و اون لحن بچه گونه گفت: نه آقای دکتر، اینا اصلا" دوسشون ندارن ، مریض میشن هم نمی برنشون دکتر ببینه....اصلا" من شمارو دوست ندارم آقای دکتر، واسه چی گفتی نباید بغلشون کنم؟ همش تقصیر شماست که مامانم نمیذاره بغلشون کنم!!!!

والا ساکت شدم از این همه احساس پاک این دخترک!

تلخ و شیرین های دامپزشک بودن

گفتم بد نیست برای تنوع هم که شده ، هرچند وقت یه بار اتفاقات جالبی که برام می افته رو با اسم " تلخ و شیرین های دامپزشک بودن " بنویسم...

اگه خوشتون نمیاد بگین دیگه ننویسماااااااا....انقده انتقاد پذیرم که نگووووو J)))

این قسمت : مگه دامپزشک می خوابه؟!!

از اون روزی که شماره تماسمو توی وبلاگ گذاشتم برای مشاوره دامپزشکی ، صدها مورد مختلف بوده که تماس گرفتن ، منم تا جایی که پشت تلفن امکانپذیره کمک کردم...

اما ....

یه روز صبح ساعت 8 بیدار شدم ، دیدم یه دونه میسکال دارم که حوالی ساعت 6 تماس گرفته بوده....اصولا" عادت ندارم زنگ بزنم ببینم که این شماره کی بوده تماس گرفته ولی این یکی چون ساعتش عجیب بود ، گفتم حتما" کار واجبی داره، این شد که زنگ زدم بهش..... چشمتون روز بد نبینه!!! همین که گوشی رو برداشت شروع کرد به فحش دادن، یه چیزهایی می گفت که من تا حالا نشنیده بودم ، یعنی داغونم کرداااا!!!

می گفت ، فلان فلان شده ، جواب تلفن منو ندادی ، سگم انقدر حالش بد شد که تلف شد، به تو هم میگن دکتر؟ مرض داری شماره تماس میذاری و جواب نمیدی؟!!!

من که کلا" رفته بودم تو شوک و فقط گوش میدادم چی میگه!!!

نتیجه این تماس این بود که من به خاطر خوابیدنم در ساعت 6 صبح مسئول مرگ حیوونش هستم!!! اصلا" تقصیر خودش نبود که نبردش بیمارستان، مدیونید اگه فکر کنید کسی غیر من مقصره!!!

و البته حالم گرفته شد به خاطر مرگ اون سگ ولی دیگه خدایی بعضیا انصاف ندارن!!! دیگه کل اون روز من این شکلی بودم :