گرمای هوا روی اعصابم راه میرفت ...دقیقا" یادم نیست ولی گمونم اواخر خرداد ماه بود! سالن بیمارستان خیلی خلوت بود، می شد صدای اسب های توی اصطبل و سگ های نگهبانی رو شنید...

تنها چیزی که می تونست به من حس دکتر بودن و حضور توی بیمارستان رو بده روپوش سفیدی بود که تنم کرده بودم، خبری از مریض نبود....نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت!

خارج از شیفت کلاسها رفته بودم بیمارستان، همین هم باعث شد که دوستام اونجا نباشن و حوصله من بیشتر سر بره...

داشتم بی خیال می شدم و میخواستم برگردم خونه که دیدم یه خانمی وارد بیمارستان شد...خیلی تعجب کردم، آخه اونجا بیمارستان دام های بزرگ بود و به ندرت دیدم که خانمی وارد اونجا بشه.... گفتم حتما" از اقوام یکی از کارکنانه، آخه یه ساک بزرگ هم دستش بود، پیش خودم گفتم بنده خدا تازه هم از مسافرت اومده.... از کنارم رد شد و رفت روی نیمکت نشست، یه خانم میانسال چادری!

بی تفاوت از پیشش گذشتم که یهو صدای ناله یه گربه شنیدم....صدا خیلی به اون خانم نزدیک بود.... برگشتم طرفش که دیدم ساکش تکون می خوره.... دوزاریم افتاد!

می گفت هفته پیش جراحیش کرده و حالا چندتا از بخیه هاش باز شده.... به کمک استادم دوباره جای جراحی رو با بخیه بستیم!

.....

با دیدن این خانم و اون همه محبتی که به یه گربه خیابونی داشت یاد خیلی چیزها افتادم....یاد خیلی حرفا..... دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم، یه حس قشنگ بود که به من قوت قلب میداد..... اون خانم چادرش رو روی سرش مرتب کرد و رفت!