آرشیو خاطرات ملک الهیچ

همچو شامگاهان قبل، در این شامگاهان هم خبری از شام نبود و علت را که ز منزل جویا شدیم ، ما را به تحریم ها حواله کرد و ما هیچ وقت ندانستیم که چرا مرغ های حیاط هم مارا تحریم کرده اند!

و چون منزل را خوب می شناختیم ، سخن به گزافه نگفتیم و زبان در دهان نهان ساختیم ، سر به زیر فکنده راهی حرم تنهایی خود گشتیم.....

همانا از فواید این سر به زیری این بود که ناگه چشم مبارکمان به دانه ای تخمه پوست کنده که سه شب پیش از کفمان گریخته بود افتاد....از کمر " تا " شدیم ، تخمه عزیزتر از جان را برداشته قصد تناول داشتیم که عروس مادرمان سر به زنگا در محل حاضر گشت و از جوش های رخسارمان گلایه کرد که هرچه هست زیر سر همین تخمه است! چند باری قربان صدقه هوش و ذکاوتمان رفت و خلاصه درازگوشمان کرد و تخمه را از چنگ ما بربود و به مطبخ بگریخت!

از خیر بیدار ماندن گذشتیم و روانه بستر بودیم که طبق معمول در را کوفتند! پیش خود گفتم باز کدام حیوان ننه مرده ای نصف شبی ناخوش احوال گشته که این چنین بر سر ما خراب شده اند...

در را که گشودم، گل از گلم شکفت! ممد دوبرمن بود! پسر غلام کفتر باز، تاجر بزرگ ده، که در دیار غربت برو و بیایی دارد و همه او را می شناسند! در دل گفتم، باز سگش اسهال شده، چشمش به دهان ماست تا ذکری برایش بخوانیم، مزاجش مستحکم تر شود!

همراهش به خانه ی نا آشنایی رفتم....در بدو ورودم 7 سگ توله پاچه چپم و 7 تا دیگر پاچه راستم را گرفتند، تنبانم به باد فنا رفت!

وارد اندرونی که شدیم با چشم خود چیزی دیدم که در خواب هم ندیده بودم، خانی دیدم بس فراخ ، از این سو به آن سو، مملو از غذاهای اعیانی که یادم آید یک بار در مراسم ختم پدر بزرگم فقط دیدم، اجازه خوردن نداشتم آن موقع!

انتظار داشتم که مرا بر سر سفره شان دعوت کنند، یاد تخمه ای افتادم که از ما ربودند، در دل گفتم " خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری ".....در همین خیالات به سر می بردم که صاحب خانه " سوتی " نواخت و به ناگه یک کرور سگ خال خال بر سر سفره یورش بردند و در چشم بر هم زدنی صحنه را پاکسازی کردند!

دلم میخواست ممد دوبرمن را از وسط به دو نیم کنم!

 گفتمش با من چه کار داری ، زود بگو ، قصد رفتن دارم!

 سگی را نزدم آورد که روی صورتش جوشی کوچک داشت.....  " یا ملک ، دستم به دامنت ، این طفل معصوم را مداوا کن که خیر دنیا و آخرت برایت طلب کنم "

نگاهی به سگ و نگاهی به ممد انداختم.... گفتمش: خوب به چهره ما بنگر مردک، چند جوش می بینی؟

" جسارت است ملک، چیزی جز جوش نمی بینم! "

" من به خوردن دانه ای تخمه بدین روز دچارم، آنوقت سگت شام یک ماه مرا یک جا تناول می کند نگران یک دانه جوش صورت اویی؟ "

این را بگفتم و از خانه بیرون شدم، هوا مه آلود بود ..... به سمت افق قدم می زدم ، شنیدم ممد از پشت سر صدایم می کند " یا ملک ، حقا که دانشمندی، از کجا دریافتی این سگ بیش از حد غذا می خورد؟ ملک بایست اجرتت را بدهم....ملک....ملک........

و من بی توجه به ممد دوبرمن ، در افق ناپدید شدم!

 

متعجب نوشت :

در عجبم واقعا"!!! امروز به صورت اتفاقی به وبلاگی برخوردم که چند قسمت از خاطرات ملک الهیچ رو کپی کرده بود و به اسم خودش گذاشته بود!!!

گمونم بنده خدا فکر کرده من اینارو از نسخ خطی دوران ساسانی میارم اینجا می نویسم!!

شیطونه میگه دیگه ننویسم  ببینم میتونه بقیه شو از اینترنت پیدا کنه؟!! :)))))