کلینیک خاطرات ( پسر سالاری!!!!)
اولین بار بود که میخواستم یه حیوونو خارج از محیط دانشگاهی ویزیت کنم، انقدر استرس داشتم که دهنم خشک شده بود، مغزم کلا" هنگ کرده بود.... اصن یه وضعی!
یه سگ فسقلی بود که یه سری مشکلات پوستی داشت، منم واسه اینکه یه جوری نشون بدم که کاملا" به اوضاع مسلط هستم شروع کردم به صحبت کردن با سگه : به به چه پسر خوشگلی، چی شده؟ چرا موهات این شکلی شده؟ و....
در همین وانفسای مهر و محبت من به سگ بود که صاحبش گفت: البته دختره...
گفتم؛ بله از ناخن های بلندش میشه فهمید!!! ( یعنی آخر دلیل بودااااا )...
خلاصه یه کمی گذشت و من داشتم داخل موهای این دختر دنبال انگل خارجی می گشتم که یهو گازم گرفت ، منم گفتم: عجب پسر بداخلاقی هم هستی!
دوباره صاحبش گفت، آقای دکتر بچم دختره!!
گفتم؛ از این اخلاقش باید می فهمیدما!!!
دیگه معاینه تموم شد و حرفامو با صاحبش زدم و خواستم برای درمانش توضیح بدم که با اعتماد به نفس کامل گفتم: پسر شما مشکل حادی نداره، فقط لازمه که....
یهو حرفمو قطع کرد گفت: ببخشید دکتر شما کلا" پسر دوست دارین؟ تو خانواده تون پسر سالاریه؟ جریان چیه؟.....بابا بچم دختره به خدااااااااااا
..... و من کلا" هروقت یاد اون روز می افتم یهو می زنم زیر خنده!
خلاصه خیلی سختی کشیدیم تا دکتر شدیم! :))
پ.ن :
به خاطر غیبت طولانی مدتم معذرت میخوام، نمی دونم چرا هروقت سرم شلوغ میشه فقط زورم به این وبلاگ بیچاره میرسه!