اندر حکایت آن چیز!
کفشی کهنه که از تابستان دوسال قبل تر به یادگار مانده بود به پا کرده و دل به دریا، چیز ببخشید دل به دشت زدیم! نگاهمان به آسمان بود که نور خورشید چشم مارا آزرد پس تصمیم برآن شد که نگاه خود را از آسمان دریغ کرده و چشم به زمین بدوزیم، و چه سرنوشتی برای ما رقم خورد در این تغییر نگاه!
همچنان که زیر پای خود را می نگریستیم به ناگه با همین دو چشم سیاه خود دیدیم که چیزی سیاه رنگ از سوراخی سیاه تر از چشمان ما به روشنیه روز وارد شد! و ما که تا به حال همچین چیزی ندیده بودیم از سر کنجکاوی پیگیر ماجرای آن چیز سیاه شدیم و شاید هم دست سرنوشت می خواست چیزی را رقم بزند!
حیرت ما در آن لحظه افزون شد که دیدیم آن چیز سیاه به سمت چیز سیاه دیگری رفت که روی زمین پهن شده بود و بوی بدی هم میداد، خودمان دیدیم که آن چیز سیاهی که راه می رفت قسمتی از آن چیز بدبوی مفروش بر زمین را در آغوش خود گرفته و به شکل توپی کوچک در آورده و با حرکات دورانی به سمت سوراخ مبدا خود سرازیر شد!
ما که از هیجان این کشف جدید خود در چیز خودمان نمی گنجیدیم با شعفی بی مثال به سوی کاخ خود دوان شدیم تا مادر خود را که از همین جا مراتب نوکری خود را خدمت ایشان اعلام کرده و می گوییم آماده جان نثاری می باشیم، در شادی خود شریک کنیم!
هرچیز را که دیده بودیم برای مادر بازگو کردیم و منتظر بودیم که مادر از وجود دانشمند کاشفی همچون ما در کاخ خود ابراز سرور کند ولی سرنوشت اینبار راهش را بر خلاف میل ما کج کرد و مادر به ما گفت: پسر جان دیگر به آن دو چیز نزدیک نشو که اولین چیز، خطرناک و دومین چیز، آلوده باشد!
ما که احساس می کردیم چیزی بر برجک ما برخورد کرده و نشد آنچه باید می شد با حالی گرفته و چیزهای زیادی در ذهن که بی جواب مانده روستای خود را ترک کرده و برای یافتن پاسخی برای این همه چیز مبهم وارد شهری شدیم کمی بزرگتر از آن روستا!
سال ها گذشت و آن زمان که شاید قد ما اندازه یخچال فریزر چینی آشپزخانه آن یکی مادر بزرگمان شد، ما بسیار چیزها را خطرناک و بسیار چیز ها را آلوده یافتیم!
مثلا" فهمیدیم که چیزی هست که حق مسلم ما می باشد و با هسته مرتبط است، و بعضی جاها آن چیز را بر سر بعضی جاهای دیگر ریخته و جان های بسیار را چیز کردند! پس ما فهمیدیم که آن چیز خطرناک است اما هیچگاه نیافتیم رابطه میان این چیز خطرناک و آن چیز خطرناک را که در کودکی مادر به ما گوشزد کرد، چیست!
و یا شنیدیم که می گویند فوتبال در کشوری دور افتاده آلوده شده است و بوی بدی از آن به مشام می رسد اما هیچگاه نفهمیدیم رابطه بین فوتبال آن کشور و آن چیزی که در کودکی خود بر زمین مفروش دیدیم و مادر به ما گفت که آلوده است، چیست!
سال ها گذشت و ما همچنان در پی پاسخی برای آن چیزها بودیم که ناگه شنیدیم در شهری بزرگتر از این شهر ما چیزی هست به نام مکتب که در آن بیطاری آموزش می دهند به نوگلان مردم! و ما که خیلی خود را فهیم و باهوش می دیدیم تصمیم گرفتیم به آن دیار عزیمت کنیم تا شاید چیزی یافتیم به عنوان پاسخ!
سالهای اول در مکتب به بطالت گذشت و ما هیچ نفهمیدیم که بیطاری چیست اما باز هم سرنوشت برگی دیگر از زندگی ما را چیز کرد و در مورد آن چیز خطرناک که مادر به ما گفته بود در مکتب صحبت شد! شنیدیم که به آن چیز فراش طبیعت گفتند و برخی ها هم از آن به عنوان سوسک مرتع نام بردند، و ما که گویی تازه به دنیا ورود کرده ایم همچون کودکی کر ولال فقط به لب های آن مرد درشت هیکل که استادش می نامیدند، خیره بودیم که می گفت: این فراشان را فواید زیاد باشد برای طبیعت که هم اینها هستند که آن چیزهای آلوده متعلق به اسب و گاو را در آغوش خود گرفته و زمین را از وجود آنها پاک می کنند و موجب تسریع رشد نباتات می شوند و البته ما انسانها با خوراندن دواهایی علیه آنچه آن مرد درشت هیکل،انگل نامید به چهارپایان خود موجبات مرگ این فراشان را فراهم می آوریم و اینجا بود که ما فهمیدیم که ما خود خطرناکتر از آن چیز هستیم که مادر می گفت!

وما از اینکه برای چیزهای نامفهوم ذهن خود جوابی یافته بودیم خوشحال بودیم و از وجود چیزی به نام مکتب بسیار مسرور، که ناگهان همین چند لحظه پیش به ما گفتند که باید هرچه زودتر مکتب را ترک کنیم و به دیار خود باز گردیم که ما اولش نفهمیدیم چرا ولی بعد از آنکه خوب فکر کردیم یادمان آمد که آهان، چند روز دیگر سالگرد آن چیز معروف است و خوف آن می رود که ما اینجا را به چیز بکشیم و حضور ما به صلاح خیلی چیزها نیست....
هرچند ما چیزی نگفتیم در این مقال که گیری بر آن باشد، اما چون فعلا" به هرچیز چیزداری می پیچند اگر دیگر بار فرصت نشد که ما را زیارت کنید و از حضور پربرکت ما استفاده ببرید بر بخت بد خود چیز بفرستید!
برگرفته از زندگی نامه ابوالمعالی خواجه چیزالدین چیزت الممالک!