قورباغه ای که " او " فرستاده بود!
خاطره ای از پیمان صفردوست:
روی صندلی داخل سالن ترمینال نشسته بودم، اتوبوس قرار بود نیم ساعت بعد حرکت کنه. کوله ام را روی پایم گذاشته بودم و داشتم عکسهای موبایلم را چک می کردم. جنگل،دریا،ابر،کوه و ... سفر کوتاه و خوبی بود.
حس کردم چیزی داخل کوله تکان می خورد، در کوله را باز کردم. داخل یکی از نایلونها که سبزی های محلی را در آن جمع کرده بودم یک قورباغه گیر افتاده بود.
" حتما" موقع چیدن سبزی ها حواسم نبوده و آن را برداشته ام"
کمی از بیرون نایلون با انگشت، بازی اش دادم. می توانستم وحشت اش را حس کنم. مدام بالا و پایین می پرید.
یاد برادرم افتادم، 4 سال پیش وقتی در هامبورگ فوت کرد، هیچ کدام از ما کنارش نبودیم. در آخرین یادداشتش نوشته بود: غربت اینجا از درد بیماری ام بیشتر است.
شاید این حیوان هم معنی غربت را می دانست.شاید برای همین بی تابی می کرد.

کمک راننده داخل سالن آمد و داد زد: مسافرای تهران سوار شن.
بلیتم را نگاه کردم. در کوله را بستم و بلند شدم.هنوز تکانهای قورباغه را در کوله حس می کردم. از سالن خارج شدم و به جایی که سبزی ها را از آن جمع کرده بودم برگشتم. در نایلون را باز کردم و قورباغه از آن بیرون پرید!
مجبور شدم شب را همان جا بمانم. صبح روز بعد به ترمینال برگشتم. دوباره یک بلیت برای تهران گرفتم و پرسیدم: " ببخشید! من دیشب برای تهران بلیت داشتم ولی به اتوبوس نرسیدم، هزینه بلیت قابل برگشت نیست؟ "
پرسید: " چه ساعتی؟ کدوم ماشین؟ "
بلیت را به او دادم، نگاهی به بلیت انداخت و گفت: " داداش! برو یه صدقه ای، چیزی بذار کنار. این ماشین دیشب تو جاده تصادف کرده، بیشتر مسافراشم الان تو بیمارستانن! "
پاهایم سست شد، یاد آن قورباغه افتادم، شاید برای من بی تابی می کرد!