خیلی حرف دارم برای گفتن... دلم بدجوری پره!... ولی گفتم بهتره از بدی ها حرف نزنیم چون فقط باعث میشه بیشتر تاسف بخوریم!

فقط همینو بگم که توی 5 روزی که هوشی رو به نگهبانی تحویل داده بودیم نه تنها داروهاشو ندادن بلکه بهش غذا هم ندادن!!!

خیلی اتفاقات افتاد و ما هم متوجه خیلی مسائل شدیم ولی فعلا" فقط به فکر سلامتی هوشی هستیم و مسائل حاشیه ای رو میذاریم برای بعد!

... کاش همه مثل دوستم ( علی ) بودن، خیلی این روزها برای هوشی زحمت کشید!

و اما خبر خوب: دیروز یعنی دقیقا" دو هفته بعد از تصادف هوشی موفق شد روی پاهاش بایسته و چند قدمی راه بره... هرچند خیلی کوتاه و با عدم تعادل بود ولی این میتونه یه نشونه خوب برای بهبودی باشه!... علی انقدر ذوق زده شده بود که حتی یادش رفت از این صحنه عکس یا فیلم بگیره... فقط میتونم بگم، خدایا شکرت!

تا به حال هیچ حیوونی رو ندیدم که مثل هوشی به محبت های ما جواب بده... وقتی کنارش هستم یه حس عجیبی دارم، با نگاهش با ما حرف میزنه!

به چشمهای معصوم هوشی نگاه کنید:

هوشی