اینا توی شعرش میگه انسانیت زنده است( اینجا ).... اما من شک دارم که انسانیتی وجود داشته باشه!.... میگی چرا؟.... بقیه مطلبو بخون!

 پستهای مرتبط با هوشی

توی خونه ام نبود ولی انقدر دوستش داشتم و بهش عادت کرده بودم که گاهی خوابش رو می دیدم!... وقتی تصادف کرده بود حاضر بودم هرکاری بکنم که خوب بشه... انقدر من و علی ازش مراقبت کردیم که حالش کاملا" خوب شد...فقط یه کمی پای راستش می لنگید که اون هم بعد از اون تصادف شدید و دوره درمانش که تازه تموم شده بود طبیعی بود!.... دیگه خیالم راحت بود که می تونه بدون کمک ما به زندگی عادیش ادامه بده... نزدیک به یک ماه به خاطر امتحانات نرفتم بیمارستان و توی این مدت واقعا" دلم براش تنگ شده بود...

تا اینکه دوشنبه این هفته رفتم بیمارستان و از همون اول که وارد محوطه شدیم دنبالش گشتم ولی نبود...هرجایی که حدس می زدم باید باشه رو دیدم ولی خبری ازش نبود... می دونستم که هوشی عادت داره بره بیرون از بیمارستان و بچرخه( همین عادتش باعث تصادفش شده بود).... گفتم حتما" رفته بیرون ( به قول علی، باز هم رفته دختربازی!!!).... باز هم خداروشکر کردم و از اینکه حالش کاملا" خوب شده فوق العاده خوشحال بودم!...اما غافل از اینکه...

دیروز باز هم رفتم بیمارستان...ولی باز هم خبری از هوشی نبود... دیگه نگران شدم و دلشوره پیدا کردم!

خداروشکر امروز شیفت علی آقا بود ( یکی از نگهبان های بیمارستان که خیلی به حیوانات علاقه داره و توی بهبودی هوشی تنها کسی بود که از ته دل به ما کمک کرد).... از علی آقا سراغ هوشی رو گرفتم... اون میدونه که چه رابطه عاطفی بین ما بوده... هیچ حرفی نزد...دیگه داشتم دیوونه می شدم... گفتم علی آقا میگی هوشی کجاست یا نه؟ بنده خدا بعد از کلی سرخ و سفید شدن با شرمندگی گفت: هوشی از پیش ما رفت.... هوشی کشته شد!!!

حرف علی آقا مثل پتکی توی سرم فرود اومد ... گلوله قاتلین شهرداری هوشی رو غرق خون کرد...

گناه هوشی این بود که از محوطه بیمارستان می رفت بیرون و اطراف دیوارهای بیمارستان می چرخید..گناهش این بود که بازیگوش بود...گناهش این بود که نمی تونست حرف بزنه...گناهش این بود که نمی دونست تفنگ چیه و اینکه وقتی کسی به طرفش نشونه گرفته نباید براش دم تکون بده و تو چشماش نگاه کنه...گناه هوشی این بود که سگ بود!

نمی دونم چی بگم... یه بغض سنگین رو گلومه ... یه حس بد از اینکه باید باز هم برم بیمارستان و جای خالی هوشی رو ببینم!

اهل نفرین کردن نیستم...ولی نمی دونم اونی که این کارو کرده میدونه انصاف یعنی چی؟ وجدان یعنی چی؟ زندگی یعنی چی؟

تورو خدا هوشی دیگه نیا تو خوابم... خجالت می کشم که اون چشمهای معصومت رو ببینم... اصلا" شاید من مقصرم... کاش هیچوقت نمی دیدمت!

دارم دیوونه میشم...

هوشی